امروز چی یاد گرفتی؟

"۱-...هر گونه درباره خود بیندیشیم٬ برایمان به واقعیت در می آید...خود ما اوضاع و شرایط را می آفرینم٬ و بعد برای ناکامی خود٬ دیگران را سرزنش می کنیم و اقتدار خویش را از دست می دهیم. هیچ کس و هیچ چیز اقتداری بر ما ندارد. زیرا ما تنها "اندیشه ور" ذهن خودمان هستیم...

۲-اکنون به فکری که در این لحظه در سر دارید توجه کنید و ببینید که مثبت است یا منفی؟ آیا می خواهید که این اندیشه٬ آینده شما را بسازد؟ تنها توجه کنید و هوشیار باشید...

۳-همه ما درسهایی داریم که باید بیاموزیم. چیزهایی که به نظرمان بسیار سخت می آید٬ همان درسهایی است که برای خود انتخاب کرده ایم. اگر به نظرمان آسان می آید٬ درسهای ما نیستند. آنها چیزهایی هستند که پیشاپیش می دانیم.

به کاری که به نظرتان بیش از هرچیز دشوار می آید و در برابرش مقاومت به خرج می دهید بیندیشید٬ زیرا در این لحظه ٬بزرگترین درس شما٬ تسلیم و دست کشیدن از مقاومت است..."

                                                                                                      کتاب "شفای زندگی"

                                                                                                           لوییز هی

                                                                  ***

بیش از یک سال وقت مفیدم را برای کاری صرف کردم که در مسیری که انتظارش را داشتم هیچ سودی نداشت. حالا یک راه دیگر دارم. کافیه یه تلفن بکنم تا بفهمم آیا اونا خریدار کارم هستن یا نه.

بیش از چند ماهه که این کار رو نمی کنم. هیچ روزی برای شروع به اندازه کافی خوب نیوده. شجاعت شنیدن یک "نه" دیگر رو ندارم.

یکی برام دعا کنه!

قصه های ناتمام4

دو دختر یکی از نوشهر و دیگری از بوشهر درخوابگاه هم اتاقی می شوند. فرهنگهاشون٬قیافه هاشون٬لهجه هاشون٬ رشته هاشون از زمین تا آسمون با هم فرق داره. نمی تونن با هم به یک موسیقی گوش بدهند. نمی توانند همزمان بخوابند و بیدار شوند. نمی توانند یک جور غذا بخورند. حتی گاهی برای یک منظور واژه های متفاوتی به کار می  برند. خلاصه مدام با هم دعوا و درگیری دارند. تا اینکه یک دانشجوی تهرانی به جمعشان اضافه می شود. سومین هم اتاقی درخانواده متزلزلی زندگی می کند. پدر و مادرش از هم جداشده اند. پدرش مجددا ازدواج کرده و ... او برای فرار از خانواده مدارک جعلی ارائه داده و خوابگاه گرفته. اما از آنجاییکه ظرفیت اتاقها تکمیل بوده مثل مهمان ناخوانده با او برخورد می شود. و برای مبازره با او دو هم اتاقی بوشهری و نوشهری با هم متحد می شوند... کم کم با وجود همه تضادها دردهای مشترک این سه نفر را به هم وصل می کند...

داستان چندسال بعد تمام می شود که سه دختر با همسرانشان یک شب دور هم جمع می شوند و باز اختلافات ریشه دار فرهنگی رخ می نماید. اما این بار به راحتی از کنار اختلافاتشان می گذرند.

داستانی در باب تقابل تمدنها و گفتگوی تمدنها

 

قصه های ناتمام3

مهشید کتابفروش میانسال نسبتا تنهایی است که هوس نویسندگی دارد. کتابش سرنوشت نامه است. با آدمهایی که میان کتاب بخرن گرم می گیره و دعوتشون می کنه به یه کافه و سرنوشتشون رو ضبط می کنه. دنبال سرنوشتهای هیجان انگیز و متفاوته که کتابش کامل بشه. همین روزها زنی با دختر ۵ ساله اش میاد که کتاب نقاشی بخره و مهشید دعوتش می کنه. سرنوشتش رو می شنوه : مریم از همسرش جداشده و در محل کارش ریییسش بهش پیشنهاد ازدواج داده و مریم هم از اون خوشش میومده ولی می ترسه که اتفاقی که برای اولین ازدواجش افتاده تکرار بشه. جواب رد داده و کارش رو هم ول کرده. و از رییسش می گه که دلشکسته شده و خبر داره که مدتیه اون هم سرکار نرفته!

مهشید تو فکر می ره و تصمیم می گیره که به این دو نفر کمک کنه. میره دنبال مرده و سرنوشت اون رو هم می شنوه. و سعی می کنه یه بار دیگه مریم رو راضی کنه. نظر مریم  عوض نمی شه. ولی در کمال شگفتی همون مرد به مهشید پیشنهاد ازدواج می ده...

یهو اینجاش خیلی خاله زنکی می شه. دیگه از قصه اش خوشم نمیاد. به درد سریالهای کشششدار تلویزیون می خوره.

خوب شد ادامه اش ندادم!

قصه های ناتمام2

سرتان را درد نمی آورم. قصه کوتاهیه.

نوه پیرزن موبایلش را خونه پیرزن جا می گذارد. پیرزن اول موبایل را مثل یه چیز مرموز نگاه می کند و بهش دست هم نمی زند بعد در عوالم تنهایی خودش موبایل را شناسایی می کند و دکمه هایش را امتحان می کند. بعد عینک می زند و می نشیند و پیغام های عجیب و غریب و فارسی موبایل را می خواند و برای خودش آنها را تفسیر می کند.(این قسمت خیلی جالب می شهولی حوصله و استعداد داستان نویسی می خواد که من ندارم!) سر آخر بعد از دو روز عکسها رو پیدا می کنه و کم کم به پیامهای نوه اش هم دسترسی پیدا می کنه و تازه داره از موبایل خوشش میاد که شارژ موبایل تموم می شه.

البته می شه ادامه اش هم داد به این ترتیب که شارژر هم جامونده و سر آخر ... نمی دونم یه چیزی می شه دیگه!

بله این داستان عبرت آموز در مواجهه سنت و مدرنیسم است!!!

قصه های ناتمام1

دهه۶۰ بیمارستانی درمناطق جنگی: مسعود (پزشک) برای استراحت یه چایی می ریزه و تا خنک شدنش لب پنجره می نشینه و تو فکر می ره. فکر زن و بچه و مطب و پدر و هزار هزار تا مجروح و کشته که این روزها دیده. برق قطع و وصل می شه. یک لرزش ناگهانی و ... یک بمب در حیاط بیمارستان منفجر می شه. مسعود سقوط کنه و از ناحیه کمر آسیب میبینه. به محض اینکه هوشیار می شه متوجه می شه که پاهاش رو حس نمی کنه:قطع نخاع.

برش می گردونن شهرش.عملش می کنن و ... بقیه داستان هنوز شکل نگرفته. ولی درمورد تصمیم خودکشی مسعود و تلاش ناهید برای بازگرداندن امید به شوهرشه.

صحنه آخرش پیری مسعوده. روزی که بچه اش ویلچرش را هل می دهد و او را از سر مزار ناهید برمی گرداند. به محض این که تنها می شه کلید می اندازد و کشویش را باز می کند و قرصهای خوابش را در می آورد و یک مشتش را می خورد. اما نمی میرد چون از ۱۰ -۱۲ سال پیش که خوردن قرص خواب را شروع کرده ناهید همیشه یک مشت قرص نعنا (یا یه چیز بی بوتر) توی شیشه قرص خوابش می ریخته!

داستان بی مزه ای است درمورد فلسفه تسلیم شدن یا تسلیم نشدن دربرابر زندگی و اینکه عشق به حیات گاهی چقدر ضعیف می شه.

شانس اوردین که خودم هم حوصله پرداختن بهش رو نداشتم.

ما فلک را سقف بشکافیم

"...اگر این کهکشان از هم نمی پاشد
 وگر این آسمان در هم نمیریزد
بیا تا ما فلک را سقف بشکافیم و طرحی نو در اندازیم
به شادی گل برافشانیم و می در ساغر اندازیم"

                                                                                   فریدون مشیری

خواندن متن کامل شعر را پیشنهاد می کنم.

ادامه نوشته

...

"در میخانه ببستند خدایا مپسند

 که در خانه تزویر و ریا بگشایند..."

پلمپ

ندا و ...

ندا را من هم نمی شناختم تا قبل از اینکه صورتش با خون خودش رنگین شود.

اما در موردش یک چیز را می دانم. او کشته شده است. در یکی از خیابانهای پایتخت. جلوی چشم ده ها نفر شاهد عینی و دوربین.

ندا کشته شده و هیچ چیز دیگر او را زنده نمی کند. نه فیلم های مستندی که در موردش می سازند٬ نه شناسایی افرادی که همراهش بوده اند و نه هیچ جنجال خبری دیگری. اما او کشته شده است و اینکه بعد از یک سال لااقل یک دادگاه سوری برای شناسایی قاتل او تشکیل نشده است فقط یک چیز را ثابت می کند:

اینجا جان انسان بی ارزشترین چیز است٬ مگر برای سوء استفاده های سیاسی.

نان

"...نان برای همه

   حکومت برای همه

   این است آرمان من."

                                           پابلو نرودا


آرزوی کوچکی است اما ایا هرگز تحقق خواهد یافت؟
ادامه نوشته

ببینید

عروسی را ببینید.