قصه های ناتمام1
دهه۶۰ بیمارستانی درمناطق جنگی: مسعود (پزشک) برای استراحت یه چایی می ریزه و تا خنک شدنش لب پنجره می نشینه و تو فکر می ره. فکر زن و بچه و مطب و پدر و هزار هزار تا مجروح و کشته که این روزها دیده. برق قطع و وصل می شه. یک لرزش ناگهانی و ... یک بمب در حیاط بیمارستان منفجر می شه. مسعود سقوط کنه و از ناحیه کمر آسیب میبینه. به محض اینکه هوشیار می شه متوجه می شه که پاهاش رو حس نمی کنه:قطع نخاع.
برش می گردونن شهرش.عملش می کنن و ... بقیه داستان هنوز شکل نگرفته. ولی درمورد تصمیم خودکشی مسعود و تلاش ناهید برای بازگرداندن امید به شوهرشه.
صحنه آخرش پیری مسعوده. روزی که بچه اش ویلچرش را هل می دهد و او را از سر مزار ناهید برمی گرداند. به محض این که تنها می شه کلید می اندازد و کشویش را باز می کند و قرصهای خوابش را در می آورد و یک مشتش را می خورد. اما نمی میرد چون از ۱۰ -۱۲ سال پیش که خوردن قرص خواب را شروع کرده ناهید همیشه یک مشت قرص نعنا (یا یه چیز بی بوتر) توی شیشه قرص خوابش می ریخته!
داستان بی مزه ای است درمورد فلسفه تسلیم شدن یا تسلیم نشدن دربرابر زندگی و اینکه عشق به حیات گاهی چقدر ضعیف می شه.
شانس اوردین که خودم هم حوصله پرداختن بهش رو نداشتم.![]()