دیگرگونه مردی
"در آوار ِ خونين ِ گرگ وميش
ديگرگونه مردی آنک،
که خاک را سبز مي خواست
...
چه مردی! چه مردی!
که مي گفت:
قلب را شايسته تر آن
که به هفت شمشير ِ عشق
در خون نشيند.
و گلو را بايسته تر آن
که زيباترين ِ نام ها را
بگويد.
...
رويينه تني
که راز ِ مرگ اش
اندوه ِ عشق و
غم ِ تنهايي بود.
□
«ــ آيا نه
يکي نه
بسنده بود
که سرنوشت ِ مرا بسازد؟
من
تنها فرياد زدم
نه!
من از
فرورفتن
تن زدم.
صدايي بودم من
ــ شکلي ميان ِ اشکال ــ،
و معنايي يافتم.
من بودم
و شدم،
نه زان گونه که غنچه يي
گُلي
يا ريشه يي
که جوانه يي
يا يکي دانه
که جنگلي ــ
راست بدان گونه
که عامي مردی
شهيدی;
تا آسمان بر او نماز بَرَد.
□
دريغا شيرآهن کوه مردا
که تو بودی،
و کوه وار
پيش از آن که به خاک افتي
نستوه و استوار
مُرده بودی.
اما نه خدا و نه شيطان ــ
سرنوشت ِ تو را
بُتي رقم زد
که ديگران
مي پرستيدند.
بُتي که
ديگران اش
مي پرستيدند.
احمد شاملو ۱۳۵۲