می شه آسمونو بوسییید
نه دیگه پا می شم اینبارخالی از هر شک و تردید
می رم اون بالا ها مغرور تا بشینم جای خورشید
...
بذار آدما بدونن میشه بیهوده نپوسید
.می شه خورشید شد و تابید میشه آسمونو بوسید"
نه دیگه پا می شم اینبارخالی از هر شک و تردید
می رم اون بالا ها مغرور تا بشینم جای خورشید
...
بذار آدما بدونن میشه بیهوده نپوسید
.می شه خورشید شد و تابید میشه آسمونو بوسید"
استاد منوچهر احترامي داستان نويس كودكان و نوجوانان بود كه در اسفند 87 ديده از جهان فروبست . متن زير داستان كوتاهي از اوست:
"مارها قورباغه ها را مي خوردند و قورباغه ها غمگين بودند.
قورباغه ها به لك لك ها شكايت كردند.
لك لك ها مارها را خوردند و قورباغه ها شادمان شدند.
لك لك ها گرسنه ماندند و شروع كردند به خوردن قورباغه ها.
قورباغه ها دچار اختلاف ديدگاه شدند.
عده اي از آنها با لك لك ها كنار آمدند و عده اي ديگر خواهان باز گشت مارها شدند.
مارها باز گشتند و همپاي لك لك ها شروع به خوردن قورباغه ها كردند.
حالا ديگر قورباغه ها متقاعد شده اند كه براي خورده شدن به دنيا مي آيند.
تنها يك مشكل براي آنها حل نشده باقي مانده است
اينكه نمي دانند توسط دوستانشان خورده مي شوند يا دشمنانشان!"
گر چه وصالش نه به کوشش دهند هر قدر ای دل که توانی بکوش
مولانا
دکتر شریعتی:
دموکراسی می گوید: حرفت را خودت بزن، نانت را من می خورم.
مارکسیسم می گوید: نانت را خودت بخور، حرفت را من می زنم.
فاشیسم می گوید: نانت را من می خورم، حرفت را هم من می زنم. تو فقط برای من کف بزن.
اسلام حقیقی می گوید: نانت را خودت بخور. حرفت را هم خودت بزن. من برای اینم که به حقت برسی!
اسلام دروغین می گوید: تو نانت را بیاور بده به ما... ما قسمتی از آن را جلویت می اندازیم و تو حرف بزن... اما حرفی که ما می گوییم!!!
فریدون مشیری
خواندن متن کامل شعر را پیشنهاد می کنم.![]()
![]()
حکومت برای همه
این است آرمان من."
پابلو نرودا
سرا پا اگر زرد و پژمرده ايم ولي دل به پاييز نسپرده ايم
چو گلدان خالي لب پنجره پر از خاطرات ترک خورده ايم
اگر داغ دل بود ما ديده ايم اگر خون دل بود ما خورده ايم
اگر دل دليل است آورده ايم اگر داغ شرط است ما برده ايم
اگر دشنه ي دشمنان,گردنيم اگر خنجر دوستان,گرده ايم
گواهي بخواهيد:اينک گواه همين زخم هايي که نشمرده ايم
دلي سربلند و سري سر به زير از اين دست عمري به سر برده ايم
قيصر امين پور
***
اکنون که آدمی٬از بام هفت گنبد گردون گذشته است
گردونه زمین را
از اوج بنگریم
از اوج بنگریم
ذرات دل به دشمنی و کینه داده را
وز جان و دل به جان و دل هم فتاده را
از اوج بنگریم و ببینیم
در این فضای لایتناهی
از ذره کمترانیم
غرق هزار گونه تباهی
از اوج بنگریم و ببینیم
آخر چرا به سینه انسان دیگری٬ شمشیر می زنیم ؟
ما ذره های پوچ
در گیر و دار هیچ
در روی کوره راه سیاهی که انتهاش
گودال نیستی است
آخر چگونه تشنه به خون برادرانیم ؟
از اوج بنگریم
انبوه کشتگان را
خیل گرسنگان را
انباشته به کشتی بی لنگر زمین
سوی کدام ساحل تا کهکشان دور٬ سوغات می بریم ؟
آیا رهایی بشریت را
در چارسوی گیتی
در کائنات یک دل امیدوار نیست ؟
ایا درخت خشک محبت را
یک برگ در سبز در همه شاخسار نیست ؟
دستی برآوریم
باشد کزین گذرگه اندوه بگذریم
روزی که آدمی
خورشید دوستی را
در قلب خویش یافت
راه رهایی از دل این شام تار هست
و آنجا که مهربانی لبخند میزند
در یک جوانه نیز شکوفه بهار هست
فریدون مشیری
چرا از مرگ مي ترسيد
چرا زين خواب جان آرام شيرين روي گردانيد
چرا آغوش گرم مرگ را افسانه مي دانيد***
مپنداريد بوم نا اميدي باز
به بام خاطر من مي كند پرواز
مپنداريد جام جانم از اندوه لبريز است
مگوييد اين سخن تلخ و غم انگيز است
مگر مي٬ اين چراغ بزم جان٬ مستي نمي آرد
مگر افيون افسونكار ٬
نهال بيخودي را در زمين جان نمي كارد
مگر اين مي پرستي ها و مستي ها
براي يك نفس آسودگي از رنج هستي نيست
مگر دنبال آرامش نمي گرديد
چرا از مرگ مي ترسيد***
كجا آرامشي از مرگ خوشتر كس تواند ديد
مي و افيون فريبي تيزبال و تند پروازند
اگر درمان اندوهند
خماري جانگزا دارند
نمي بخشند جان خسته را آرامش جاويد
خوش آن مستي كه هوشياري نمي بيند***
چرا از مرگ مي ترسيد
چرا آغوش گرم مرگ را افسانه مي دانيد
بهشت جاودان آن جاست
جهان آنجا و جان آنجاست
گران خواب ابد در بستر گلوي مرگ مهربان آنجاست
سكوت جاوداني پاسدار شهر خاموشي است
همه ذرات هستي محو در روياي بي رنگ فراموشي است
نه فريادينه آهنگينه آوايي
نه ديروزينه امروزينه فردايي
جهان آرام و جان آرام
زمان در خواب بي فرجام
خوش آن خوابي كه بيداري نمي بيند***
سر از بالين اندوه گران خويش برداريد
در اين دوران كه از آزادگي نام و نشاني نيست
در اين دوران كه هر جا هر كه را زر در ترازو زور در بازوست
جهان را دست اين نامردم صدرنگ بسپاريد
كه كام از يكديگر گيرند و خون يكديگر ريزند
درين غوغا فرومانند و غوغا ها برانگيزند
سر از بالين اندوه گران خويش برداريد
همه بر آستان مرگ راحت سر فرود آريد***
چرا آغوش گرم مرگ را افسانه مي دانيد
چرا زين خواب جان آرام شيرين روي گردانيد
چرا از مرگ مي ترسيدزنده یاد "فریدون مشیری"
دیگر خدای را در پستوی خانه نهان نخواهم کرد.
دیری ست که بی هراس
بر بام بلند شب آمده.
برایت چراغ آورده ام
برایت بامداد و بوسه آورده ام
برایت باران٬ آسودگی٬امان٬
برایت آب آورده ام٬
دست و روی خسته خویش را٬
از این عذاب بی شفا بشوی!
ما دستمان خالی است
ما فقط پی یک پرسش ساده آمده ایم٬
به ما بگو٬
آراء آینه را در سنگ و سوگ کدام باور بی کجا
شکسته اید.
سید علی صالحی
تعبیر و ترجمه شعر نیاز به کمی بی پروایی دارد. چون شاید تو چیزی از شعر بفهمی که منظور شاعر نبوده. اما برای "ه" عزیز که دنبال تعبیر شعرهاست چند بند شعر را به زعم خودم ترجمه می کنم. شعر خیلی جدیده مال بعد از انتخاباته. و چند کد داره که معلوم می کنه به اعتراضات بعد از انتخابات اشاره دارد:
...دیری ست که بی هراس-بر بام بلند شب آمده: اشاره به الله اکبر گویی شبانه شجاعانه مردم معترض
و چند بند آخر اشاره به دلیل اعتراضها دارد و اشاره روشن به آراء و تشبیه آنها به آینه چون نشان دهنده نظر مردم هستند و شکسته شدنشان که همان تقلب در انتخابات است.
بقیش رو هم اگه بخوام بگم همش می شه حدس و گمان
ولی انصافا شعر قشنگیه.
"در آوار ِ خونين ِ گرگ وميش
ديگرگونه مردی آنک،
که خاک را سبز مي خواست
...
چه مردی! چه مردی!
که مي گفت:
قلب را شايسته تر آن
که به هفت شمشير ِ عشق
در خون نشيند.
و گلو را بايسته تر آن
که زيباترين ِ نام ها را
بگويد.
...
رويينه تني
که راز ِ مرگ اش
اندوه ِ عشق و
غم ِ تنهايي بود.
□
«ــ آيا نه
يکي نه
بسنده بود
که سرنوشت ِ مرا بسازد؟
من
تنها فرياد زدم
نه!
من از
فرورفتن
تن زدم.
صدايي بودم من
ــ شکلي ميان ِ اشکال ــ،
و معنايي يافتم.
من بودم
و شدم،
نه زان گونه که غنچه يي
گُلي
يا ريشه يي
که جوانه يي
يا يکي دانه
که جنگلي ــ
راست بدان گونه
که عامي مردی
شهيدی;
تا آسمان بر او نماز بَرَد.
□
دريغا شيرآهن کوه مردا
که تو بودی،
و کوه وار
پيش از آن که به خاک افتي
نستوه و استوار
مُرده بودی.
اما نه خدا و نه شيطان ــ
سرنوشت ِ تو را
بُتي رقم زد
که ديگران
مي پرستيدند.
بُتي که
ديگران اش
مي پرستيدند.
احمد شاملو ۱۳۵۲
آسمانش را گرفته تنگ در آغوش
ابر؛ با آن پوستین سرد نمناکش
باغ بیبرگی، روز و شب تنهاست،
با سکوت پاک غمناکش
ساز او باران، سرودش باد
جامهاش شولای عریانیست
ور جز اینش جامهای باید،
بافته بس شعله ی زر تارِپودش باد
گو بروید، یا نروید، هرچه در هرجا که خواهد، یا نمیخواهد
باغبان و رهگذاری نیست
باغ نومیدان،
چشم در راه بهاری نیست
گر زچشمش پرتو گرمی نمیتابد،
ور به رویش برگ لبخندی نمی روید،
باغ بیبرگی که میگوید که زیبا نیست؟
داستان از میوههای سر به گردونسای اینک خفته در تابوت
پست خاک می گوید
باغ بیبرگی
خنده اش خونیست اشک آمیز
جاودان بر اسب یال افشان زردش میچمد در آن
پادشاه فصلها، پاییز.
از : مهدی اخوان ثالث
آتش به من اندر زن و آنم بستان
جان و جهان! دوش کجا بوده ای ... نی غلطم در دل ما بوده ای
دوش ز هجر تو جفا دیده ام ... ای که تو سلطان وفا بوده ای !!!
آه که من دوش چه سان بوده ام ... آی که تو دوش کرا بوده ای؟
!رشک برم کاش قبا بودمی ... چون که در آغوش قبا بوده ای
زهره ندارم که بگویم ترا ... بی من بیچاره کجا بوده ای
یار سبک روح! به وقت گریز ... تیز تر از باد صبا بوده ای!!!
بیتو مرا رنج و بلا بند کرد ... باش که تو بند بلا بوده ای
رنگ رخ خوب تو آخر گواست ... در حرم لطف خدا بوده ای
رنگ تو داری، که ز رنگ جهان ... پاکی و همرنگ بقا بوده ای
آینه ی رنگ تو عکس کسیست ... تو ز همه رنگ جدا بوده ای
مولانا جلاالدین بلخی
با صدای آواز شجریان مطالعه بفرمایید![]()
چه کسی جایش را می گیرد؟"
فریده نیک نژاد
(انشای کلاس سوم راهنمایی
)
دوباره خاطرتو بوسیدم
این سوال بیجواب و از خودم
تا حالا هزار دفعه پرسیدم
با کدوم ترانه باز جون می گیره
نبض اون حنجره دیروزت
می دونی بدون تو فردای من
رنگ خاکستری دیروزه...
که زمین را عطشی وحشی سوخت؟
برگها پژمردند؟
تشنگی با جگر خاک چه کرد؟
***
هیچ یادت هست؟
توی تاریکی شب های بلند٬ سیلی سرما با تاک چه کرد؟
با سر و سینه گلهای سپید٬ نیمه شب٬ باد غضبناک چه کرد؟
هیچ یادت هست؟
***
حالیا معجزه باران را باور کن..."
فریدون مشیری
وای، جنگل را بیایان می کنند!
دست خون آلود را در پیش چشم خلق پنهان می کنند،
هیچ حیوانی به حیوانی نمی دارد روا
آن چه این نامردمان با جان انسان می کنند.
***
صحبت از پژمردن یک برگ نیست،
فرض کن مرگ قناری در قفس هم مرگ نیست،
فرض کن یک شاخ گل هم در جهان هرگز نرست،
فرض کن جنگل بیایان بود از روز نخست.
در کویری سوت و کور،
در میان مردمی با این مصیبت ها صبور،
صحبت از مرگ محبت، مرگ عشق
گفتگو از مرگ انسانیت است."
فریدون مشیری