قصه های ناتمام3
مهشید کتابفروش میانسال نسبتا تنهایی است که هوس نویسندگی دارد. کتابش سرنوشت نامه است. با آدمهایی که میان کتاب بخرن گرم می گیره و دعوتشون می کنه به یه کافه و سرنوشتشون رو ضبط می کنه. دنبال سرنوشتهای هیجان انگیز و متفاوته که کتابش کامل بشه. همین روزها زنی با دختر ۵ ساله اش میاد که کتاب نقاشی بخره و مهشید دعوتش می کنه. سرنوشتش رو می شنوه : مریم از همسرش جداشده و در محل کارش ریییسش بهش پیشنهاد ازدواج داده و مریم هم از اون خوشش میومده ولی می ترسه که اتفاقی که برای اولین ازدواجش افتاده تکرار بشه. جواب رد داده و کارش رو هم ول کرده. و از رییسش می گه که دلشکسته شده و خبر داره که مدتیه اون هم سرکار نرفته!
مهشید تو فکر می ره و تصمیم می گیره که به این دو نفر کمک کنه. میره دنبال مرده و سرنوشت اون رو هم می شنوه. و سعی می کنه یه بار دیگه مریم رو راضی کنه. نظر مریم عوض نمی شه. ولی در کمال شگفتی همون مرد به مهشید پیشنهاد ازدواج می ده...![]()
![]()
یهو اینجاش خیلی خاله زنکی می شه. دیگه از قصه اش خوشم نمیاد. به درد سریالهای کشششدار تلویزیون می خوره.
خوب شد ادامه اش ندادم!![]()
+ نوشته شده در یکشنبه ششم تیر ۱۳۸۹ ساعت 13:25 توسط مرضیه الهی نیا
|