مهشید کتابفروش میانسال نسبتا تنهایی است که هوس نویسندگی دارد. کتابش سرنوشت نامه است. با آدمهایی که میان کتاب بخرن گرم می گیره و دعوتشون می کنه به یه کافه و سرنوشتشون رو ضبط می کنه. دنبال سرنوشتهای هیجان انگیز و متفاوته که کتابش کامل بشه. همین روزها زنی با دختر ۵ ساله اش میاد که کتاب نقاشی بخره و مهشید دعوتش می کنه. سرنوشتش رو می شنوه : مریم از همسرش جداشده و در محل کارش ریییسش بهش پیشنهاد ازدواج داده و مریم هم از اون خوشش میومده ولی می ترسه که اتفاقی که برای اولین ازدواجش افتاده تکرار بشه. جواب رد داده و کارش رو هم ول کرده. و از رییسش می گه که دلشکسته شده و خبر داره که مدتیه اون هم سرکار نرفته!

مهشید تو فکر می ره و تصمیم می گیره که به این دو نفر کمک کنه. میره دنبال مرده و سرنوشت اون رو هم می شنوه. و سعی می کنه یه بار دیگه مریم رو راضی کنه. نظر مریم  عوض نمی شه. ولی در کمال شگفتی همون مرد به مهشید پیشنهاد ازدواج می ده...

یهو اینجاش خیلی خاله زنکی می شه. دیگه از قصه اش خوشم نمیاد. به درد سریالهای کشششدار تلویزیون می خوره.

خوب شد ادامه اش ندادم!