ملاقات با مرگ
تازه عقد کرده بودیم که حامد مریض شد٬ درتب می سوخت و استفراغ می کرد و رنگش زرد شده بود. دکتر تشخیص ناراحتی کبدی داد و آزمایش نوشت. تا جواب آزمایش بیاید دلم هزار راه رفت. چه خیالها که نکردم٬ مردم و زنده شدم.
آخرش به خدا گفتم خداجون شکرت من عشق را تجربه کردم و هر چیزی پایانی داره شاید این پایان عشق منه. خودت دادی و خودت پس می گیری. راضیم به قدیر تلخم. و دلم را راضی کردم.
شش ماهه حامله بودم که یک دکتر پوست به هم گفت روغن بادام تلخ که تا حالا برای چرب کردن پوستت استفاده می کرده ای زهره و جنین از راه پوست اونو جذب می کنه و از دادن اطلاعات دیگه خودداری کرد و فقط سرش را تکان داد. فکر کردم این پایان راهه. گریه کردم و تصمیم گرفتم خودمو نبخشم. بعد فکر کردم و به این نتیجه رسیدم که هر کس سرنوشتی داره و شاید سرنوشت بچه من همین قدر کوتاه بوده و به هر حال اون بچه را خدا داده بوده و خودش اونو پس گرفته و با خودم گفتم مرگ حقه باید صبوری کرد.
از عزیزانم کسانی را هم واقعا از دست دادم. همیشه به سرنوشت و حق بودن مرگ و "خدا خودش داده و خودش پس گرفته" فکر می کردم. من با مرگ کنار آمده بودم...
تازه چهل ساله شده بودم که از خیابان می گذشتم. ماشین بهم زد و درجا مردم!
روحم به آسمان زل زد و باوقاحت گفت: چطور ممکن است این طور ناگهانی بمیرم؟! من باید زنده بشوم.
فایده نکرد. جیغ زدم: من می خوام برسم اون ور خیابون... باید خرید کنم. یه ساعت دیگه مهمون دارم. حامد کلید نداره پشت در می مونه. صالح روکی از مدرسه بیاره؟! فسنجون روی گازه ته می گیره. لباسهای خشک رو باد می اندازه زمین. می خواستم برای ناهار سبزی خوردن بگیرم. قرار بود از فردا با خواهرم بریم پیاده روی. آخر هفته باید برم لباسمو پرو کنم.
فایده نداشت. کسی حرفم را گوش نکرد. من مردم... اما هیچ وقت نتونستم بگم خودت دادی و خودت پس گرفتی! راضی نبودم به تقدیر. مرگ از هر حق کشی ناحق تر بود.

