این روزها که می گذرد

من روزهای پرکار را دوست دارم روزهایی که وقتی برای تلف کردن نداشته باشم. هر چند گاهی بی حوصله می شوم و به خصوص حامد را حسابی اذیت می کنم!!! اهر چند از دوستانم بی خبر می مانم و از کتابهایم جدا می افتم و صندوق ایمیلم آن قدر پر می شود که دیگر نمی شود سر چند دقیقه چکش کنی.

اما من روزهای پر کار را دوست دارم و گاهی که خوب فکرش را می کنم کی بینم که گاهی کارهایم را عمدا عقب می اندازم تا جمع شوند و ... روزهای پر کار!


راستی فکر می کنم خاطرات زندان تموم شده باشه. از همه کسانی که تعقیبش می کردن متشکرم

سووووخت

هارد لپ تاپم... سوووخت!

همه حقیقت

نی نی آذرنوش که الان ۹ روزه شده همچنان در بخش آی سی یو نوزادان بستریه  دیشب من خوابشونو دیدم. یعنی راستش خواب خودم و صالح رو دیدم که دقیقا در موقعیت آذرنوش و نی نی اش هستیم. براشون دعا کنید. در همید زمینه لینک زیر را ببینید که خدیجه نازنین برایشون سروده

http://parshkooh.blogspot.com/search/label/%D8%AA%D9%88%D9%84%D8%AF

"گفتم: "تولد تولد تولدت مبارک"
و گفت:"دعا کن برایم دعای تو خوب است..."

راستی موبایل و کارت ملیم رو چند روزیه پس گرفته ام

واقعیت

لی لی واقعیت دارد سعی کن باور کنی

احوال

همه دوستان بهتر از جانم سلام

من از منزل خودمان می نویسم. آزاد هستم و حالم خوب است. فقط موبایلم بازداشته و کارت ملیم گروگانه.

همین