اعدام

تو را از بلندای دار آویختند

برای آن که من در سایه نشسته بودم. 

 آن ها که تو را آویختند می دانستند تا در سایه باشم و جایی برای نشستن داشته باشم به اعتراض برنخواهم خواست.

دوستان جانی

http://smontazeri.blogsky.com/

ملاحظه بفرمایید.

فرش

آسمان و ریسمان می بافم

نه که حرفی نداشته باشم ... نه

می خواهم فرشی ببافم از کلمات برای لحظه سکوت

همفکر در بندم سلام

اینجا باران می بارد

در سلول تو شاید... تنها صدای رعد بپیچد

آن رعد و این باران -هر دو- از یک آسمان آب می خورد

                                                                      نترس

زووووووووووووووووووووووو

هجای آخرت را کش دادیم و از آن بازی ساختیم.بازیمان وحشی بود و نفس گیر:زووووووووووو

 تا یادمان برود چقدر ما را دنبال خودت کشیدی و چه بلاها سرمان آوردی.همیشه رسمت همین بود.

با تو ام "آرزو"

 

تکنولوژی، تمدن، ...

"م" صندلیش را سر می دهد عقب. با صندلی می رود سراغ "ه". "ه" موس را ول می کند و چیزی تایپ می کند. "م" می گوید:"این فلش را بزن به کامپیوتر و فولدر "ام" را که روی دسکتاپ است برام بریز روش!" "ه" بدون آنکه نگاهش را از مانیتور بردارد. فلش را می گیرد و می گوید:" مگر روی شبکه نیست؟"

-نه! این سیستم من ذغالیه. شبکه اش هم خرابه! "الف" می گه ویروسیه. صد دفعه به "ف" گفتم یه کم خرج کن یه آنتی ویروس درست و حسابی بخر..."

"ه" گوش نمی دهد. گرم کار است. "م" می گوید:" اگه اینو بریزی روی فلش من می رم."

"ه" می گه:" الان!" ...

ادامه نوشته