دوستان من
دو تا لینک خوب برای دوستان بهتر از جان که هر روز از ما در وبلاگ سراغ می گیرند.
دو تا لینک خوب برای دوستان بهتر از جان که هر روز از ما در وبلاگ سراغ می گیرند.
پشت پنجره یک فرشته بزرگ نورانی با بالهای شفاف بزرگ آرام بال می زند. روحم را می گیرد... بیچاره چندشش می شه. یک روح تکه پاره زخم خورده آلوده... بوی گند می دهد این روح!!!
به خاطر عزرائیل عزیز که هر شب باید روحم را تحویل بگیرد از امروز آدم بهتری خواهم شد.
گاهی که مادری رو با بچه اش می بینم می خوام برم جلو و ازش بخوام قدر همه چیزو بدونه ... قدر شب بیداری ها و خستگی های خودش رو. قدر شیرین کاری ها و شیطونی های بچه اش رو. قدر پوشک عوض کردن، لالایی گفتن... قدر زنده بودن و زندگی کردن!
نه که فکر کنم داستان ما برای هر کسی ممکنه پیش بیاد، اما از دست دادن قانون زندگیه. هر مادری می دونه بوی خوش نوزاد تازه از راه رسیده (که بوی شیره و بوی پاکی و بوی بهشت و فرشته ها: بوی خالص آدمیزاد) فقط چند هفته دوام میاره. دوران آرام نوزادی خیلی زود می گذره و فصل بعد دوره نو پایی است و شیطنت و شلوغی ... و یه باره از نوزاد وابسته چند سال قبل می رسیم به نوجوانی که با همه حرف های مادرش مخالفه و دنبال آزادیه!!!
و از دست دادن یعنی به دست آوردن و این چرخه زندگیه.
ما نیز بگذریم...
اولین شبی که بدون صالح برگشتیم خونه... ماه در آسمان بود و گربه ها در خیابان. اما صالح نبود که بگوید "ما" و برای گربه ذوق کند و بریم دنبالشون. و من از خودم می پرسیدم چطور بعد از صالح ماه دراومده؟!!! چرا من زنده موندم و اون رفت...چراهای زیادی هست اما...
همه عادت کردیم و یکی از نگرانی هایی که همیشه از مرگ داشتم برطرف شد. اگه دنیا بعد از صالح باز هم همونیه که بود بعد از منم آب از آب تکون نمی خوره.
"از آمدنم نبود گردون را سود- وز رفتن من جلال و جاهش نفزود
وز هیچ کسی نیز دو گوشم نشنود- کاین آمدن و رفتنم از بهر چه بود"
صالح جون پستهای قبل را که مرور می کنم همه پر از شعرهاییه که همه انگار برای تو سروده شده... برایت مرثیه ای نمانده که نسروده باشم.
"هست اندر پرده بازی های پنهان ..."
یک روز فکر می کردم بزرگترین بدشانسی اینه که صالح زردی داره و ۲ روز باید در بیمارستان بمونه...
اما اینم تهش نیست...
"...یک نفر دیشب مرد
و هنوز نان گندم خوبست.
و هنوز آب می ریزد پایین٬ اسب ها می نوشند.
قطره ها در جریان٬
برف بر دوش سکوت
و زمان روی ستون فقرات گل یاس."
یک شب آتش در نیستانی فتاد- سوخت چون عشقی که در جانی فتاد
شعله تا سرگرم کار خویش شد- هر نیی شمع مزار خویش شد
نی به آتش گفت:" کاین آشوب چیست؟-مر تو را زین سوختن مطلوب چیست؟"
گفت:" کاتش بی سبب نفروختم-دعوی بی معنیت را سوختم
زان که می گفتی نیم با صد نمود-همچنان در بند خود بودی که بود!
مرد را دردی اگر باشد خوش است-درد بی دردی علاجش آتش است"
و اینک زمانی برای در بند نبودن برای درد داشتن برای سوختن...
راست می گفت بی آنکه لحظه ای از یادم برود به زندگی با خاطراتش خو گرفته ام.
من یه چک ۱۰۰ تومنی دارم و یه اسکناس ۲۰۰۰ تومنی و ۲ تا بلیط اتوبوس و ... حتی کارت اعتباریم را هم جا گذاشته ام. چک رو هم که حوصله ندارم خورد کنم. با ۲۰۰۰ تومنی شامپو می خرم.(آخه شامپوم یه هفته است تموم شده مجبورم شامپوی شوهرم رو بزنم و موهام یه جوری شده.)که با بقیه پولم تاکسی سوار بشم. شب هم چک رو به شوهرم میدم که خودش خوردش کنه... اما حالا بقیه پولمو چسب زخم داده ... بخشکی شانس. اینقدر داروخانه شلوغه که اعتراضم جواب نخواهد داد.
با احساس بد اقبالی شدید راه می افتم به طرف ایستگاه اتوبوس. دود اتوبوس به سرفه ام می اندازه و از سلسله بد بختیهای گذشته به وسط جنگ تن به تن برای نشستن در اتوبوس می کشونه.
***
شوهرم پنجره اتاق هتل را باز می کنه. نسیم خنک دریا میاد تو. میگه همیشه زمستون باید بیایم هم خنکه و هم خلوت. می گم و هم خرید عیدمون ارزون در میاد.
میگه آخه این با اون یکی چه فرقی داشت که ۴۰ تومن پول بی زبون منو ... میگم این خوشگلتر بود. و پشت لنگه دومشو هم به زور می کشم بالا و به پاهام نگاه میکنم. خیلی خوشگله فقط یکیش انگار...
***
مثل آدمای چلاق خودمو به اولین نیمکت پارک می رسونم. می شینم و کفشامو در میارم. زیر چشمی نگا می کنم. اتفاقا چه پارک شلوغیه. کاش می شد کفشامو بزنم زیر بغلم و پا برهنه برگردم خونه. خودمونیم ها مهمونی با حالی بود. .. کفشا رو چیکار کنم اگه از کیش نخریده بودم شاید می شد بدم قالب بزنن یا عوض کنم ... کیفمو واز می کنم دنبال موبایل. باید بگم شوهرم بیاد دنبالم. چند تا چسب زخم میافته زمین ... خوبه یکیشونو به پشت پام بزنم.
***
گاهی هم با چسب زخم معجزه می کند٬ خدا.
حالا کمتر گریه ام می گیرد در نبودنت... چرا همه چیز رو تو باید یادم می دادی!
---------------------------------------------------------------------------------------------------------------
بابا رفته بود دندونسازی و گفت که درد نداشته. گفت یاد اون همه دردای تو نمی ذاشته دردش بگیره...
تو با ما چه کرده ای...