
من به خود صالح فکر می کنم به ذره ذره سلامتیش که آروم آروم برمی گرده به موهبت هایی که داریم به شفا به مسیح به فرشته ها که مواظب صالح هستند. به خدا که بیش از من دوسش داره.
و قرار می گیرم...
یاد دکتری می افتم که توی یه فیلم می گفت از استادش یاد گرفته به بیمار اهمیت بده نه به بیماری.
و با احترام یاد می کنم از دکتر طباطبایی که در همه ۲۷ روزی که صالح بستری بود٬ هر روز بهش سر میزد و باهاش خوش و بش می کرد٬ به عنوان یه دوست (نه یه نمونه جالب از یه بیماری نادر).
پ. ن. : حامد اون اوایل مریضی صالح براش می خوند:
اگر غم لشکر انگیزد که خون عاشقان ریزد من و صالح به هم تازیم و بنیادش براندازیم
و چطور امیدم را از تو قطع کنم در حالی که تو تویی
خدایا وقتی چیزی از تو نمی خواهم به من می دهی
و کیست که از او چیزی بخواهم و به من بدهد؟!
خدایا وقتی تو را نمی خوانم مرا اجابت می کنی
و کیست که بخوانمش و مرا اجابت کند؟!
خدایا وقتی التماست نمی کنم به من رحم می کنی
و کیست که التماسش کنم و به من رحم کند؟!
خدایا پس چنان که دریا را بر موسی شکافتی و نجاتش دادی
از تو می خواهم بر محمد و آل محمد درود فرستی و مرا از آن چه در آن گرفتارم نجات دهی.
و بر من بگشایی٬ گشایشی فوری و نه با تاخیر
به حق فضل و رحمتت ای مهربانترین مهربانان