۱.سالها پیش یک بار در یک جلسه کاریکاتور کسی که استاد ما به حساب می آمد تمرین عجیبی برای طراحی مطرح کرد. گفت بروید و یک کیلو ورق باطله بخرید با یک خودکار و شروع کنید به طراحی روی اون کاغذها. مهم نیست چی بکشید یا چطور بکشید. مهم اینه که همه کاغذها رو طراحی کنید.بعد اولین طراحی رو با آخری ها مقایسه کنید.
من این کارو بعدها به اجبار امتحان کردم. جواب داد!!!
۲. همان سالها با حمیده می رفتیم کلاس شنا. من از شیرجه به طرز مرگ باری می ترسیدم. هیچ وقت این کارو امتحان نکرده بودم. چون به محض پریدن دیگر هیچ چیز در اختیار خودم نبود. ممکن بودم آب بره توی دماغم یا گوشم یا دهنم. ممکن بود برم ته استخر و دیگه نتونم بیام بالا. ممکن بودم سرم بخوره به کف استخر یا پام بگیره به کاشی های دیوار استخر و زخمی بشه.
محال بود. من نمی توانستم. درست در مرز ترک کردن شنا برای همیشه٬ به خودم گفتم ۲۰ بار این کارو تمرین می کنم اگه نتونستم بی خیال کلاس شنا می شم. یه روز که کلاس نداشتم رفتم استخر. اولین شیرجه ۲۰ دقیقه طول کشید. چون نمی تونستم خودم رو متقاعد به خودکشی کنم!!! همه چیزهایی که درموردش نگران بودم اتفاق افتاد ولی من سالم موندم.
بعد دوباره و دوباره امتحان کردم. بار ۱۵ ام موفق شدم!
فقط کافی بود وارد حوزه خطر شوم.
۳. جامعه امروز ما در وضع خاصیه. یکبار انقلاب را امتحان کرده. بارها اعتراض را تجربه کرده و شکست خورده. این است که از هم می گریزیم. به جای چاره به هم پیشنهاد هجرت می کنیم. اما شاید فقط چند تلاش دیگر تا بهبود اوضاع فاصله داشته باشیم.
شاید این خطرها ما را از پا نیاندازد.
شاید فقط غیرممکن غیرممکن باشد.