عمر
مادربزرگ به صبحانه خوردن او دقت می کند:" عسل نخوردی!... ببخشید شیر نداشتم. یه چایی دیگه بریزم؟!..."
او درگیر جریان پیری است و اصلا نمی شنود که پیرزن نصیحتش می کند و در ضمن گله ای قدیمی را هم به میان می کشد. او در ذهنش شماره می کند که ۵۰ سال وقت دارد تا به وضع مادر بزرگ برسد: تنهایی٬ درد پا و کمر٬ ... فکر می کند روزهای خوبی خواهد بود تا اون روز هر چه که بخواهد دارد: حساب بانکی پرو پیمان بدون نگرانی دانشگاه و ازدواج و سربازی و ... مثل مادربزرگ لم خواهد داد و به شمعدانی های باغچه نکاه می کند و غرق خیالات خوش می شود!
او می رود. مادربزرگ در را پشت سرش می بندد و به اتاق برمی گردد. قاب عکس روی دیوار را با وسواس صاف می کند. روی تخت دراز می کشد و به عکس شوهرش نگاه می کند.با خودش حساب می کند: پدرش در ۹۵ سالگی مرد٬ سن مادرش را نمی دانست ولی لابد ۸۰ را داشته. شوهرش که هنوز تازه ۷۰ ساله بود که سکته کرد و مرد. از شوهرش ۵ سال بیشتر عمر کرده. تا مادرش ۵ سال و تا پدرش ۲۰ سال جا دارد. از این پهلو به آن پهلو می گردد. کمرش ضعف می رود. گردنش درد می کند و زانوی راستش و مچ دست چپش و ...
چشمهایش را می بندد:" بیچاره پدرم!"