تنفر
یادمه یه بار در مدینه و دقیقا قبل از محرم شدن رفتم اتاق بابا و ازش پرسیدم:" می شه کسی رو نبخشید؟" می ترسیدم اگر نبخشم٬ بخشیده نشوم. اون روز بابا گفت:" اشکالی نداره!" (ولی البته این اخلاق بابا است٬ کمتر پیش می آید نسخه ای برای دیگران بپیچد که اجرا کردنش سخت باشد.) اون موقع مشکل بخشیدن یا نبخشیدن استادی بود که به من نمره نداده بود و من رو ۲ ترم بیشتر در دانشگاه نگه داشته بود. الان اصلا برام مهم نیست که اون موقع چقدر به من استرس وارد کرده بود و حتی ریزش موی استرسی گرفته بودم. اصلا همین الان بخشیدمش.
دلیل دیگر این که دیگه اصلا برام مهم نیست اینه که الان آدمهایی رو می شناسم که نه تنها سرنوشت من که سرنوشت جامعه رو در دست دارند و بی لیاقت هستند. مست قدرت هستند. خائن هستند. خودرای هستند. کلکسیون اخلاق های ... هستند.
و من گاهی عمیقا متنفرم.
اما شاید یه روز همه اینها کم اهمیت بشوند. بخشیده بشوند. من بمانم و یک نفرت جدید. نفرت از خودم از کارهایی که نباید می کردم و کرده ام. از کارهایی که باید می کردم و نکرده ام.