کوزت

کوزت کوچولوی ما هنوز مثل آدم بزرگ ها یاد نگرفته که بیکار باشد یا استراحت کند یا  دست روی دست بگذارد. کوزت کوچولوی ما یادش نرفته که معنی زندگی در حرکته. به خاطر همین صبح ها که بیدار می شه به جای اینکه دوباره چشم هاش رو ببنده یا دراز بکشه و کش و قوس بیاد. زود پا می شه و از تخت پایین می اد و راه می افته و روز پر کارش شروع می شه. یکی از وظایف  هر روزه اش اینه که اگه لنگه جوراب یا چیز دیگه ای پیدا کنه اون رو در کشوی پوشک هاش می چپونه و حتما روزی چند بار تمام کسیه های پلاستیکی را از کشوی مجاور ماشین لباسشویی در می آورد و در ماشین می ریزد و در ماشین لباسشویی را هم می بندد در ضمن هر وقت آب بخورد حتما مابقی آب را در ماشین لباسشویی می ریزد و خود لیوان را هم همینطور.(هر چی فرق ماشین ظرفشویی و لباسشویی را برایش توضیح می دهم فایده ندارد. باورش نمی شود که ما ماشین ظرفشویی نداریم!!!) وقتی سفره می اندازیم چیز های سبک را می برد و همیشه از کار خودش لذت می برد موقع جمع کردنش هم کمک می کند و در آخر سفره را می کشد و به آشپزخانه می آورد و زیر سفره ای را روی فرش می تکاند!!! و هنوز با فلسفه استفاده از سفره و زیر سفره ای خوب آشنا نشده...وقت جمع و جور کردن دنبال من راه می افتد و به سلیقه خودش اشیا را در جاهای پرتی مثل سطل لباسهای چرک یا پشت باند ضبط یا حتی زیر میز و مبل جاسازی می کند گاهی هم اسباب بازی فراموش شده ای را دوباره کشف می کند یا یادش می آید که مدتهاست لباسهایش را از کشو بیرون نریخته. موقع گردگیری برای خودش از کشوی پایینی دستمال (و گاهی هم یک چیز پارچه ای دیگر مثل کیسه سبزی یا دم کنی) می آ ورد و اشاره می کند که یک پیس از شیشه شور را به سطح مورد نظر بپاشم تا او آن را پاک کند. با جارو برقی خیلی رفیق است و تا من لوله اصلی را باز میکنم کوزت آن را بر می دارد و جاهایی را که من جارو کرده ام مثل زیر کابینت ها یا پشت وسایل مختلف را دوباره جارو می کند. اما از همه کارهای خانه ظرف شستن را ترجیح می دهد. جدیدا خودش چهارپایه را می آورد روی آن می رود و مشغول می شود. ظرف های کفی را گاهی زیر آب می گیرد و گاهی هم همینطوری توی جاظرفی می گذارد. ظرفهای جاظرفی را توی سینک پرت می کند یا یک ظرف را آب میکند و با قاشق کف آلودی آن را هم می زند و سر آخر آن را می نوشد یا تقریبا روی خودش خالیش می کند.

ما مدت هاست منتظر ژان وال ژانی هستیم که بیاید کوزت را از دست ما نجات بدهد.

                                                                                                       امضا خانواده تناردیه


پی نوشت: چند وقت پیش سر نماز مهرم را با خودش برد مدت ها بعد مهر را در حفره باند ضبط پیدا کردم. و جالب اینکه اصلا دستم به مهر نمی رسید و مجبور شدم باند را بتکانم تا مهر از دهانش بیرون بیافتد. در ضمن پریروزها یک قاشق چوبی را بعد از چند ماه که گم شده بود در شکاف بین جا کفشی و دیوار یافتم!!! پیدا کردن گوشی موبایل از سطل لباسهای چرک و ماشین لباسشویی هم که برای ما عادی شده٬ اما حالا یکی از کتاب های عزیزم و پاک کنم هم تازگی مفقود شده اند. کجا دنبالشان بگردم؟

قسمتی از اقیانوس

نقل از کتاب سه شنبه ها با موری:

 "موج کوچکی روی دریا بالا و پایین می رود و از باد و هوای آزاد لذت می برد تا اینکه یکدفعه می بیند موج های جلویی دارند محکم به ساحل می خورند.

با خودش می گوید : خدای بزرگ! یعنی همین بلا الان سر من هم می اید؟!

بعد یک موج کوچک دیگر نزدیک می شود. موج اولی را می بیند که اخم هایش در هم رفته و می گوید: چیه؟ چرا اینقدر ناراحتی؟

موج اولی می گوید :تو نمی فهمی ما همگی نابود می شویم.تمام ما موج ها هیچ می شویم. دیگر چه می خواستی؟

موج دومی می گوید: نه تو نمی فهمی٬ تو که موج نیستی. یک قسمتی از اقیانوس هستی."

روزهای رنگی

روزهای خاکستری بنفش آبی زرد سبز سفید ...

زندگی ما پر از روزهای رنگارنگه گاهی کمی شفاف تر گاهی کمی تیره تر و گاهی یک هوا جییغ تر. مثلا امروز بنفشه دیروز خیلی کم رنگ بود رنگش یادم نموند. در شمال روزها سبزه تابستان قم قهوه ای مایل به نارنجییه و ... اما من عاشق روزهای آبیم. روزهای آرامش و صلح. صلح با خودم با خانواده ام با دنیا. روزهایی که انگار در قعر اقیانوس شناوری و حتی دست موج به تو نمی رسه تا به جایی ببردت. همه جا پر از رنگ آبیه.

زاستی صالح اولین رنگ را یاد گرفت میگه آبی!!!

ایمان

ایمان داری؟ ایمان دارم؟ ایمان می آوریم؟ ایییمااان

مشکل از بی ایمانی است. خدا در قرآن گفته.

اول گفتم خوب من که ایمان دارم!! بعد کم کم فهمیدم... من به چه چیزهایی ایمان ندارم!!! مثلا به روزی و اینکه معین شده از قبل. مثلا وامی که درخواست کردی و بانک اونو نمی ده روزی امروزت نیست. تو بانک پول داری یا اصلا یک چک مسافرتی داری ولی پول نقد نداری می ری بیرون و از یه چیزی خوشت می اد نمی تونی پول خرد کنی و اونو بخری چون اون چیز روزیت نیست. یا مثل ما همش دنبال خونه بزرگتریم ولی هنوز روزیمون همین خونه کوچیکه (که شکر خدا خیلی هم خوبه!) چیزهای دیگه هم هست: ارث و میراث٬ افزایش حقوق٬ بالا و پایین شدن قیمت ارز و طلا٬ سود٬ ضرر٬ بازار تجارت...همش چه بی معنیه اگه روزی از قبل مشخص باشه! آیا همین کافی نیست که بفهمم ایمان ندارم؟ولی می خوام ایمان بیاورم.

دارم دلیل بعضی سخنان بزرگان و کارهای اونا رو می فهمم.

دارم به فقر فکر میکنم. آیا فقراصلا وجود داره؟ آیا فقر ترس از روزی فردا نیست؟

دارم ایمان می آرم به من مهلت بدید....

رام  کننده اسب

به رام کننده اسب فکر میکنم و شباهتش با زندانبان! سخته بخواهی به یک موجود آزاد اسارت را یاد بدی. در بند بودن را یاد بدی. سخته بخواهی به اسب جوانی که آزادانه درصحرا می تاخته و بازی می کرده یاد بدی کوتاهی حصارها رو نادیده بگیره و از فکر جهیدن و رها شدن بیرون بیاد. سخته یادش بدی افسار رو مثل پوست تنش تحمل کنه و به اراده سوارش بیش از اراده خودش اهمیت بده!!!

بزرگ کردن بچه ها درست مثل رام کردن اسبه! گاهی ازخودم می پرسم اسب رام بهتره یا اسب وحشی. اگر اسب رام بهتره چرا خدا اون ها رو وحشی و آزاد آفرید؟!

با بچه ها چه کنیم؟!!

برای طرفداران صالح