(...)

...

یادم به مطلبی افتاد که در کتاب "راه دشوار آزادی" خاطرات نلسون ماندلا خوانده ام. ماندلا معتقد است رهبران نباید از مردم جلو باشند. اگر چنین کنند درست مثل چوپانی می شوند که اگر جلوی گله باشد نقش کله گنده بره ها را بازی خواهد کرد (کسی که راه را نشان می دهد) بدون آنکه از سرنوشت بره هایی که از گله جدا مانده اند و نزدیک دره در خطر لغزیدن هستند و طعمه گرگ شده اند چیزی بفهمد. چوپانها درسشان را بلدند آنها پشت گله راه می افتند. دنبال بره ها. بره ها مسیر را خودشان پیدا می کنند وظیفه چوپان این است که نگذارد جمع گله متفرق شود.

...

یوگا

چهارشنبه ها ظهر می ریم کلاس. ساعات متفاوتی در میان هفته های شبیه هم است. در حالت کوه می ایستیم. بعد می شویم درخت پا در زمین و دست ها رو به آسمان. بعد ادای پروانه ها را در می آوریم. در جلد مار کبری و ملخ و ابوالهول می رویم. گاهی هم سوسمار می شویم یا خرگوش حتی سگ و گربه و  لاک پشت... وقتی بر می گردم درست نمی دانم چی هستم دراز به دراز می افتم و از خودم می پرسم کوه و درخت و زمین چه برتری بر انسان دارند؟ سوسمار و ملخ و سگ و گربه و لاک پشت و پروانه چه فرقی دارند با ما. دلم می سوزد به حال خودم که اینقدر مغرورم به انسان بودنم. اصلا کدام انسانیت؟

هفته بعد باز ملخ و گربه و سگ و لاکپشت و خرگوش و مار و سوسمار و پروانه دست به دست هم خواهند داد. شاید کمی بر گردم به انسانی که بودم . انسانی که روزی خدا در میان زمین و درخت و دریا و جنگل آفریده بود. مثل بقیه حیوانات.