دعا
"ای خدا تو بر اهل قبور نشاط و سرور عطا کن
خدایا بی نیاز گردان هر فقیر را
خدایا سیر نما هرگرسته را
خدایا بپوشان هر بر هنه را
خدایا دین هر مدیونی را ادا کن
خدایا گشایش ده هر گرفتاری را
خدایا هر غریبی را به وطن برگردان
خدایا آزاد فرما هر اسیررا
خدایا همه مفاسد امور مسلمین را اصلاح فرما
خدایا شفا عنایت کن هر مریض را
خدایا بی نیازی ذات خود جلو فقر نداری ما را ببند
خدایا تغییر بده بدحالی ما را به خوشحالی خودت
خدایا دین ما را ادا فرما و فقر ما را به بی نیازی مبدل فرما
زیرا تو بر هر چیزی توانایی"
محمد همه اهل دنیا را دعا می کند و فقط در چند بند آخر مسلمانان را و "ما" را.
ما کی هستیم. پیروان محمد یا دشمنان اندیشه تابناکش؟!
اسمش(خاطرات خوابگاه5)
از جای دوری آمده بود. جایی در مرز هرمزگان و بلوچستان. یک بندری به گمانم. شبیه بقیه بود و ... نه نبود. سبزه و بلند قد بود. روپوش بلند می پوشید و کیف دستی داشت. با لهجه داغ جنوبی! و اهل سنت بود. همکلاس ما نبود ورودی ۸۰ بود. برای من مثل بقیه بود تا... یک شب خردادی که نزدیکهای امتحان ها بود. من بین خوابگاه ها آواره بودم دنبال چند صفحه جزوه. در محوطه خوابگاه جای تاریکی روی یک نیمکت تنها نشسته بود. بهم سلام کردیم. دیدم اشکهایش را پاک می کند. کنارش نشستم.
-"طوری شده؟"
-...
-"دلت برای نامزدت تنگ شده؟" یک لبخند الکی زد و دو تا قطره اشک غلطید به پهنای صورتش. و آروم گفت:" چیزی نیست. دلم گرفته!..."
-"تو این خوابگاه یکی رو پیدا کن دلش نگرفته باشد!" و آه کشیدم.
ادامه دادم: "تنهایی؟ بیا اتاق ما!" خیال داشتم کمکش کنم. نمی دونستم چطور و نمی خواستم رهایش کنم. به آسمون نگاه کرد. آروم گفت:" از شلوغی اتاقمون فرار کرده ام... ترم دیگه اتاقم را عوض می کنم."
-"چرا؟ مگه هم اتاقی هات همکلاسیت نیستن؟"
-"هستن. باهاشون راحت نیستم. همدلی از همزبانی خوش تر است"
-...
-"تو یک دنیای دیگه هستن ... تقصیر از منه. به گمانم همه تو همون دنیای دیگه هستن. من نمی تونم همرنگ اونها باشم."
می خوام اظهار نظر کنم. دلداریش بدم یا کمکش کنم. اما بیشتر دلم می خواد با اون چشمهای خیس و لهجه گرم حرف بزنه. می خوام گوش کنم.
-"همش درگیر برداشتن ابرو و ست کردن لباس هستن... دلخوشی شون اینه که آخر هفته با پسرها می رن کوه... صد بار به من گیر داده ان بیا صورتت را بند بیاندازیم... شب تو اتاق هر تجمع ۳ نفر به بالا یعنی بزن و بکوب تا نصفه شب... به خاطر نمره تقلب می کنن به استاد التماس می کنن پروزه یکی دیگر رو تغییر می دن و به استاد تحویل می دن..."
داره چیو توصیف می کنه؟ همه رو. من هم اتاقی هام بچه های کلاسمون. بچه های دانشکده... شهر ... کشور. داره درباره همه حرف می زنه و به پهنای صورتش گریه می کنه... خوب آخه برای چی.
-"دنبال چی هستن؟ اصلا معلوم نیست؟ این درس و دانشگاه و دوستان به چه درد می خوره؟ چند سال دوام میاره؟ ما رو به کجا می بره؟... "
بر می گرده رو به من و می گه:" ترم پیش می خواستم انصراف بدم و دیگه نیام. نامزدم اصرار کرد که ... آآآآآه."
اشکاش بند اومده. دستم رو می ذازم رو شونش. می گم:"سخت نگیر!" فوری از حرفم پشیمون می شم. می خوام جمع و جورش کنم. ولی انگار حرفمو نشنیده. می گه:مرضیه؟"
-"بله؟"
-"تو ... تا حالا... تو می دونی برای چی ...؟"
-"برای چی به وجود آمده ایم؟!"
-"می دانی؟"
داریم تو چشمهای هم نگاه می کنیم.
-"بهش زیاد فکر کرده ام. نه نمی دانم. فکر نکنم کسی بداند."
-"شاید برای طاعت..."
به ماه که داره از زیر ابرها درمیاد نگاه می کند:" از کجا آمده ام آمدنم بهر چه بود- به کجا می روم آخر..."
دوباره اشکهاش سرازیره.
-"نمی خوام این سوال را فراموش کنم...مهم نیست بقیه در موردم چی فکر کنند. مهم نیست در درسم موفق نشوم. مهم اینه که ... اگر روزی خدا پرسید توی زمین چه کردی جوابم "فساد" نباشه!"
بهش نگفتم که یه روز فکر می کردم که پیامبرم. که پیام مهمی در بودنم گذاشته شده است. و فکر می کردم سرنوشتم و استعدادهایی که دارم وندارم و همین راه رفتنم همه پیام است. فکر کرده بودم آیا رسالتی ندارم؟ فکر کرده بودم... بهش نگفتم از همه تردیدها و سوال ها و شکها. درد خودش به حد کافی بزرگ بود.
***
دارم برمی گردم اتاق. چند صفحه کلاسور دست نویس دستمه. ماه از پشت ابرها کم رنگ می درخشد. من دارم به دوستی که دنبال همزبونه فکر می کنم. به زبونش که زبون فطرت همه ماست. به ما که زبون دیگری برای حرف زدن داریم. زبون فراموشی. زبون بی خیالی. زبون روزمرگی... فکر کردن بهش سخته. باعث می شه مجبور به تغییر بشیم. مجبور به مسوول بودن.
راستی من در زمین غیر از فساد کاری کرده ام.
***
اسمش یادم نمانده. اما حرفش٬ سوالش٬ ... هرگز از یادم نخواهد رفت.
مرگ
دیروز برای بار دوم کتاب بریدا را می خواندم. جادوگر بعد از سالها عزلت نیمه گمشده خود را می یابد و تصمیم می گیرد که عشقش را جاودانه کند. به بریدا می گوید باید همدیگر را ترک کنند. بدینسان لحظات عاشقانه کوتاهی که با هم بوده اند ابدی خواهد شد. از آن پس همیشه تماشای قطرات باران بر روی شیشه و راه رفتن درنور ماه کامل و بوی گندمزار خاطره ای جاوید خواهد بود از عشقی مقدس.
مکتب ما هم مرگ را نیستی نمی داند آن را پلی بین دنیاها نام می دهد. بین دانسته و ندانسته...
***
دیرگاهی است می دانم هرگز از من رخت بر نمی بندد آن آوای کودکانه ای که روزگاری می شنیدم: "مامان بیا!"