پاییز
یک خانم 45 ساله که یک حملهء قلبی داشت و در بیمارستان بستری بود .
در اتاق جراحی که کم مونده بود مرگ را تجربه کند خدا رو دید و پرسید
آیا وقت من تمام است؟ خدا گفت:نه شما 43 سال و 2 ماه و 8 روز دیگه عمر می کنید.
!
در وقت مرخصی خانم تصمیم گرفت در بیمارستان بماند و عملهای زیر را انجام دهد
کشیدن پوست صورت-تخلیهء چربیها(لیپو ساکشن)-عمل سینه هاو جمع و جور کردن شکم .
فقط به فکر رنگ کردن موهاش و سفید کردن دندوناش بود !!!!
از اونجايي كه او زمان بيشتري براي زندگي داشت از اين رو او تصميم گرفت كه بتواند بيشترين استفاده را از اين موقعيت (زندگي) ببرد.بعد از آخرين عملش او از بيمارستان مرخص شد
در وقت گذشتن از خیابان در راه منزل بوسیلهء یک آمبولانس کشته شد .
وقتی با خدا روبرو شد او پرسید:: من فکر کردم شما فرمودید من 43 سال دیگه فرصت دارم چرا شما مرا از زیر آمبولانس بیرون نکشیدید؟
خدا جواب داد :من شمارو تشخیص ندادم!!!
------------ --------- --------- --------- ---------
نتیجه : اونقدر روی شانس های دوباره سرمایه گذاری نکن !
نتیجه 2: اونقدر خودتو عوض نکن که خدا هم نشناستت
تا به خود باز آمدم او رفته بود
رد پایش روی دل جامانده بود
(شاعرش رو نمی شناسم)
آن آبی سر بلند بی پایان
که روزها در آن پرواز می کنی٬ سبک٬ سرمست
و شب در آن همه سیاهی و سرما پایین می روی بر زانوان سخت زمین می خوابی.
آیا به آسمان هرگز نمی اندیشی.
دیشب آسمان تماشایتان کرد٬ دلش گرفت ابر شد٬ دلش شکست باران گرفت... در هق هق معصومانه اش خواب او را هم با خود برد.
صبح آسمان با چشمان پف کرده بیدار شد. زمین می خندید و تو پرنده آواز سر داده بودی. هر دو شما آسمان را بعد از یک شب بارانی دوست داشتید.
آسمان اما رازش را با که خواهد گفت...