بازگشت


دلم پر است از هوای آدم هایی است که بی هوا خداحافظ می گویند.



راستی ...

وب فوتوی من ظاهرا بسته شده از بس که بهش محل نذاشته ام(خیلی حالم گرفت می خواستم چند تا طرح جدید بذارم توش)




برف

۱-دلم برف می خواد... برف

" و هر دانه برفی به اشکی نریخته می ماند."

۲-این روزها یاد روزهای امتحان میافتم. تا نصف شب درس خوندن. صب با صدای زنگ ساعت بیدار شدن و در حال چرت زدن مرور کردن. تا وقتی استاد ورقه رو بهت می ده خرخونی کردن. سرهم کردن همه اطلاعات(مربوط و نامربوط) روی ورق امتحانی... خلا تمام شدن امتحان ٬ نفس راحت٬ استرس نمره

۳-هر چند من حاضر بودم همه ترم امتحان بدم ولی هرگز سر کلاس ننشینم.ولی..

۴- خدایا هزار بار ممنون که دیگه محصل نیستم.

این روزها که می گذرد

من روزهای پرکار را دوست دارم روزهایی که وقتی برای تلف کردن نداشته باشم. هر چند گاهی بی حوصله می شوم و به خصوص حامد را حسابی اذیت می کنم!!! اهر چند از دوستانم بی خبر می مانم و از کتابهایم جدا می افتم و صندوق ایمیلم آن قدر پر می شود که دیگر نمی شود سر چند دقیقه چکش کنی.

اما من روزهای پر کار را دوست دارم و گاهی که خوب فکرش را می کنم کی بینم که گاهی کارهایم را عمدا عقب می اندازم تا جمع شوند و ... روزهای پر کار!


راستی فکر می کنم خاطرات زندان تموم شده باشه. از همه کسانی که تعقیبش می کردن متشکرم

مرگ

وقتی نوجوان بودم در یک کتاب علمی تخیلی خوانده بودم که انسان ها برای مقابله با حملات موجودات کرات دیگر روش نهایی را کشف کرده بودند. آن روش مرگ بود! بمبهای اتمی در سراسر دنیا جاگذاری شده بود که با فشار یک دکمه همه موجودات زمین را از بین می برد و این راه بی بازگشت آخرین صلاح بود. که امکان نداشت هیچ مهاجمی بتواند در مقابلش مقاومت کند. آخرین دفاع ... نبودن!

دیروز برای بار دوم کتاب بریدا را می خواندم. جادوگر بعد از سالها عزلت نیمه گمشده خود را می یابد و تصمیم می گیرد که عشقش را جاودانه کند. به بریدا می گوید باید همدیگر را ترک کنند. بدینسان لحظات عاشقانه کوتاهی که با هم بوده اند ابدی خواهد شد. از آن پس همیشه تماشای قطرات باران بر روی شیشه و راه رفتن درنور ماه کامل و بوی گندمزار خاطره ای جاوید خواهد بود از عشقی مقدس.

مکتب ما هم مرگ را نیستی نمی داند آن را پلی بین دنیاها نام می دهد. بین دانسته و ندانسته...

***

دیرگاهی است می دانم هرگز از من رخت بر نمی بندد آن آوای کودکانه ای که روزگاری می شنیدم: "مامان بیا!"

پتی گوری(خاطرات خوابگاه1)

روی تخت نشسته بودم و پشتم را داده بودم به شوفاژ و یادم نیست چی می خواندم. انگشت های پایم از سرما سر شده بود و پشتم از داغی شوفاژ می سوخت (به قول آذرنوش شوفاژه فقط به صورت موضعی گرم می کرد.) و چرت می زدم. من همیشه سر درس خواندن چرتم می برد.

که... در اتاق باز شد و چرتم پاره شد. الهام و بتول آمدند و ... پتی گوری!

بله پتی گوری اینطوری وارد اتاق ما در طبقه چهارم خوابگاه بنفشه شد.

بتی ادای بچه ها را درآورد:"خاله ببین من چه نازم..." و پتی گوری را جلوم گرفت. پتی گوری ناز بود. یک خرگوش پشمالوی طوسی و سفید با گوشهای دراز و چشمهای خندان و ... هویجش!

الهام توضیح داد:" مال دکتر راعیه."

ادامه نوشته

روشن

صالح سلام

بعد از نماز صبح خوابیده بودم٬ تو را دیدم. بغلم بودی. گفتم کجات رو بوس کنم؟ پیشانیت رو نشون دادی. بوس کردم. همه کرک های ریز پیشانیت رو هنوز می بینم و گرمات و صدای نفسهات. گفتم دیگه کجاتو؟ بعد دیدم لبهاتو غنچه کردی تا منو بوس کنی ... یه بوس بچه گانه تفی... از خواب بیدار  شدم. دیرمون شده بود و نمی تونستیم بیایم پیشت. ولی حس می کردم روشن شده ام. مثل یک کرم شب تاب. موهبتی است روشن بودن...روشن بودن از احساس عاشقانه مقدسی که ... همش دلم می خواد بخوابم که ببینمت.

14

صالح سلام

حتما تو قبل از همه فهمیده ای رتبه عمویی شده ۱۴. می دونم خوشحالی.

حسادت

دختر بچه معصومی را می بینم که با پدرش زندگی می کند و مادرش را فقط ماهی یکبار می بیند. به مادرش حسودی می کنم. 

از کنار مرکز نگهداری کودکان معلول می گذرم به آن همه مادر که بچه های مریضشان هنوز هستند٬حسودی می کنم.

سر خیابان زن گدایی سر بچه لاغر ژنده اش را به دامن دارد٬ حسودی می کنم.

من گاهی به آن سنگ سرد سیاه که رویش نوشته "آموزگار کوچک درس های بزرگ" ... بد جوری بد جوری حسودی می کنم.

گناه

گاهی تصمیم می گیرم توبه کنم و هی به مغزم فشار میارم تا یه گناه یادم بیادآها یکی از گناهام یادم اومد.......این یکی بعیده هرگز بخشیده بشه. باز از خودم بدم میاد. راستی اون موقع چه  فکری کردم که این غلط زیادی رو ...یادم میاد خودم رو قبول نداشتم به خودم شک داشتم به تواناییهام و  ... احتمالا یادم نبود من بنده هستم و هر بنده پروردگاری داره.

حالا می دونم از چی باید توبه کنم. از چی باید بترسم و فرار کنم. از بی اعتمادی به خودم و از فراموشی. سخته که یادم بمونه ولی ممکنه.

جالبه بعضی از مکاتب هم گناه رو با یه ضعف وجودی بیان می کنند.

مثلا دروغ نتیجه ترسه و ترس از ضعف ایمانه. خوب اگه عادت به دروغ داریم لابد ایمانمون مشکل داره باید اون رو اصلاح کنیم.

 باید دنبال ریشه ها بگردم و دنبال پادزهر.

اعوذ بالله من الشیطان الرجیم

ما رفتیم

ما رفتیم. یه چند وقتی آپ نمی کنم طبیعتا... بعدش اگر عمری بود با عکس و مطلب از عراق آپ خواهیم کرد.