مرد نظافتچی در آی سی یو را با ضربه تی باز می کنه و سطلش را با پا سر میدهد تو. به پرستاری که داره یه چیزی می نویسه و اون یکی که داره چایی اش را فوت می کنه٬ سلام می کنه. دور تا دور آی سی یو را نگاه می کنه. مریضای دیروزی همه مرخص شده اند. یک مریض جدید اون ته خوابیده و ... یه پیرزنه که الان ۳ هفته است دراز به دراز اون گوشه خوابیده. با سرم و سوند و چسبهایی که به سینه اش چسبیده و تلویزیون بالای سرش که یه خط کج و معوج نشون می ده با چند تا عدد. مرد نظافتچی تی اش را می کند توی سطل و همزمان رو به پرستارها می گه:" سرتون خلوته امروز...این بیچاره کی مرخص می شه؟!" پرستار چاییش رو هورت می کشه و شونه بالا می اندازه. مرد نظافتچی تی اش را روی سنگ ها می سراند.
دم تخت پیرزنه بوی بدی می آد. زیر کیسه متصل به سندش یک لکه بزرگ ادرار زمین را خیس کرده. مرد نظافتچی در حالی که تی اش را پشت سرش می کشد بر می گردد پیش پرستارها و می گوید:" این خانم اکبری کجاس؟ کیسه ادرار این حیوونی پر شده."
-امروز شیفت خانم جمالیه. الان میاد بهش می گم عوضش کنه!
مرد نظافتچی با اکراه می گوید:" بیچاره! این چه زندگیه. "
رو به آسمون می کند و ادامه می دهد:" خدایا منو به این وضع ننداز که از دست و پا بیافتم و محتاج بقیه بشم!"
زیر چشمی به پرستارها نگاه می کنه. یکیشون شونه بالا می اندازه و اون یکی سر تکون می ده.
مرد نظافتچی ادامه می ده:"واالله!" و راهشو می کشه که بره سراغ کارش. بر می گرده. پاش می گیره به تی و سکندری می ره. اون پاش رو می ذاره جلو! پاش روی زمین خیس سر می خوره و از پشت ولو می شه روی زمین. پرستارها می دون که کمکش کنن...
***
هفته بعد که پیرزنه به هوش اومده و نشسته روی ویلچر که بره به بخش٬ هر دو پرستار شیفت هفته قبل مرخصی گرفته اند که بروند مجلس ترحیم مرد نظافتچی.