پیر اما مقدس

تو پیری

این را انگشتهای کشیده نحیفت با آن رگهای برآمده آبی می گویند.

این را موهای سفید حنا بسته ات می گویند.

این را قامت خمیده و گامهای کوتاه و ناتوانت می گویند.

اما تو برایم مقدسی

به پیشانیت نگاه می کنم و از آن می خوانم٬ تاریخ پرتلاطم حقیقت خواهان را.

تا عمق نگاه کم فروغت فرو می روم و دنبال مقدسات فراموش شده می گردم سراغ از ارزشهای به دار آویخته می گیرم.

به زمزمه آرام ذکرت گوش فرا می دهم و از یاد می برم هر چه جز او را.

نگاهت می کنم. آرام خفته ای. در پیری خود غوطه وری. مقدسی مثل پیامبری برای امتش. زیرا که نفس کشیده ای در هوای پلید خیانت و فریب و دل بر نداشته ای و گام پس نکشیده ای از حقیقت.

زیرا ایستاده ای همپای مردت که ایستاد و ایستاد و ایستاد...

و هر چند بقیه عمرت را در بستر پیری سر بر بالین تنهایی  خواهی گذراند برای من تو هنوز مظهر ایستادنی.

مرغ آمین

مرد نظافتچی در آی سی یو را با ضربه تی باز می کنه و سطلش را با پا سر میدهد تو. به پرستاری که داره یه چیزی می نویسه و اون یکی که داره چایی اش را فوت می کنه٬ سلام می کنه. دور تا دور آی سی یو را نگاه می کنه. مریضای دیروزی همه مرخص شده اند. یک مریض جدید اون ته خوابیده و ... یه پیرزنه که الان ۳ هفته است دراز به دراز اون گوشه خوابیده. با سرم و سوند و چسبهایی که به سینه اش چسبیده و تلویزیون بالای سرش که یه خط کج و معوج نشون می ده با چند تا عدد. مرد نظافتچی تی اش را می کند توی سطل و همزمان رو به پرستارها می گه:" سرتون خلوته امروز...این بیچاره کی مرخص می شه؟!" پرستار چاییش رو هورت می کشه و شونه بالا می اندازه. مرد نظافتچی تی اش را روی سنگ ها می سراند.

دم تخت پیرزنه بوی بدی می آد. زیر کیسه متصل به سندش یک لکه بزرگ ادرار زمین را خیس کرده. مرد نظافتچی در حالی که تی اش را پشت سرش می کشد بر می گردد پیش پرستارها و می گوید:" این خانم اکبری کجاس؟ کیسه ادرار این حیوونی پر شده."

-امروز شیفت خانم جمالیه. الان میاد بهش می گم عوضش کنه!

مرد نظافتچی با اکراه می گوید:" بیچاره! این چه زندگیه. "

رو به آسمون می کند و ادامه می دهد:" خدایا منو به این وضع ننداز که از دست و پا بیافتم و محتاج بقیه بشم!"

زیر چشمی به پرستارها نگاه می کنه. یکیشون شونه بالا می اندازه و اون یکی سر تکون می ده.

مرد نظافتچی ادامه می ده:"واالله!" و راهشو می کشه که بره سراغ کارش. بر می گرده. پاش می گیره به تی و سکندری می ره. اون پاش رو می ذاره جلو! پاش روی زمین خیس سر می خوره و از پشت ولو می شه روی زمین. پرستارها می دون که کمکش کنن...

***

هفته بعد که پیرزنه به هوش اومده و نشسته روی ویلچر که بره به بخش٬ هر دو پرستار شیفت هفته قبل مرخصی گرفته اند که بروند مجلس ترحیم مرد نظافتچی.

شعر

"باورم کن که شعر در من طغیان یگانگی ست و حماسه ی دوست داشتن"

                                                                                                سید علی صالحی

در من ولی تنها پاسخی غریضی است به آن همه شعری که این روزها خوانده و شنیده ام! همین. حالا بعدا اعتراف می کنم که چندان شعر هم نبوده اند این پستها! تنها تصورات جنون آمیزی برای خالی نبودن  یک وبلاگ بیچاره

بیا

بیا با هم بمانیم

بیا برای هم بمیریم

بیا بدون هم پلک حتی نزنیم

...

عشق خود به خود

                       از میان ما خواهد رفت.

چیزی

نمی دانم این چیزها که می نویسم از کجا پیدا شده

این چیزهای پریشان که در ذهنم می رقصند

این چیزهای گیج کننده٬ که ثانیه هایم را٬ پر می کنند.

این ترس های شبیه مرگ

این امیدهای شبیه زندگی

این خیال های شبیه قصه

این دوست داشتن های واقعی واقعی

...

می دانم

من چیزی هستم که روزی کسی برای کاری (نه چندان مهم) درست کرده است!

ترجمه شعر

با اجازه "شاملو"

دیگر خدای را در پستوی خانه نهان نخواهم کرد.

دیری ست که بی هراس

بر بام بلند شب آمده.

برایت چراغ آورده ام

برایت بامداد و بوسه آورده ام

برایت باران٬ آسودگی٬امان٬

برایت آب آورده ام٬

دست و روی خسته خویش را٬

از این عذاب بی شفا بشوی!

ما دستمان خالی است

ما فقط پی یک پرسش ساده آمده ایم٬

به ما بگو٬

آراء آینه را در سنگ و سوگ کدام باور بی کجا

شکسته اید.

                                                                                                سید علی صالحی


تعبیر و ترجمه شعر نیاز به کمی بی پروایی دارد. چون شاید تو چیزی از شعر بفهمی که منظور شاعر نبوده. اما برای "ه" عزیز که دنبال تعبیر شعرهاست چند بند شعر را به زعم خودم ترجمه می کنم. شعر خیلی جدیده مال بعد از انتخاباته. و چند کد داره که معلوم می کنه به اعتراضات بعد از انتخابات اشاره دارد:

...دیری ست که بی هراس-بر بام بلند شب آمده: اشاره به الله اکبر گویی شبانه شجاعانه مردم معترض

و چند بند آخر اشاره به دلیل اعتراضها دارد و اشاره روشن به آراء و تشبیه آنها به آینه چون نشان دهنده نظر مردم هستند و شکسته شدنشان که همان تقلب در انتخابات است.

بقیش رو هم اگه بخوام بگم همش می شه حدس و گمان ولی انصافا شعر قشنگیه.

خدا برات بخواد

با حمیده سوار ماشینیم.

سر پیچ زنی را نشانم می دهد:"چقدر شکل "عزیز" است!"

زن برای ماشینها دست تکان می دهد که کسی برساندش. ترمز می کنم. سوار می شود. نه پیر است و نه شبیه عزیز! می گوید:"سر بریدگی پیاده می شوم."

به اندازه یک میدان راهمان را دور می کنیم تا برسانیمش به "سر بریدگی" که می خواهد پیاده شود. موقع پیاده شدن می خندد و به شوخی می گوید:"بذار کرایه بدم!!!"

و دعایمان می کند:"خدا برات بخواد!"

دعاش عین دعای "عزیز" است.