دلشوره

بیرون هوا گرم و آسمان گرفته و بیحال است

تابستان کویر...

سکوت خانه را می شکند زمزمه کولرهای خسته

      و پرنده هایی که لب پنجره مارا بر می گزینند

                                                  برای نشستن

                                                     و آسمان پنجره ما را برای پر کشیدن

من غمزده و تنها در اندیشه توام

          تو همیشه در اندیشه همیشه

من می نویسم خیال تو را

         تو می آفرینی خیال مرا

بیرون هوا گرم و اسمان گرفته و بیحال است

           تو منزهی

اینجا درون من کودکی گریه می کند

          تو منزهی

دورها کودکان٬ بیمار و مردها٬ خسته و زن ها٬ بی یاور و زندگی٬ چرخی از حرکت باز ایستاده      

          تو منزهی

                گاهی چنان منزه که نمی توانم مویه کنم تمام زشتی این جهانی خود را!

 

دعای ماه رجب

"ای خدایی که از او امید هر خیر و احسانی را دارم

 و در هر شر و پلیدی از خشم او ایمنی می جویم 

 ای آنکه بسیار را به کم عطا می کنی

 ای آنکه به هر کس که چیزی بخواهد عطا می کنی و به هر که نخواهد و تو را نشناسد هم از سر لطف و رحمتت عطا می کنی..."

چند بار برایتان اتفاق افتاده که چیزهایی را که نخواسته بودید به شما بخشیده چند بار خواسته ها را بخشیده؟ آمار نخواسته های به دست آمده٬ بیشتر است!!!

خسرو شکیبایی

خیلی از مرگش دلم گرفته... خیلی

قصه

فرشته لم میدهد توی مبل.گوشی سیار تلفن را از این گوش به آن گوش می دهد.گوش مي‌كند. با کنترل ور می‌رود هی در باتری‌ها را باز و بسته می کند. در باتري ها حسابي شل است. در مي افتد؛ با پا برش می دارد و می گوید: این چیزاتو زندگی همه هست. گوش می دهد. (رباب خانوم از دستشويي بيرون مي آيد و به آشپزخانه مي‌رود پاچه هاي شلوار را چند دور تازده. پاهايش خيس است اما دمپايي روفرشي نمي‌پوشد. فرشته حرص مي‌خورد و به رد پاي خيس روي قالي عزيزش نگاه مي‌كند.)

ادامه نوشته

اتفاق

یک روز مثل امروز است. جمعه٬ که اتفاق خواهد افتاد صلح آن اتفاق سبز. در دستان نورانی امامی که آخرین امید است.

 

صالح بزرگ می شود

صالح دو تادندان کرسی درآورده! اصلا انتظارش را نداشتم. فکر می کردم دندان ها به ترتیب از جلو به عقب در می آیند!

پریشب ۵ دقیقه با حامد تنهاش گذاشته بودم. بر گشتم حامد خواب بود و صالح رفته بود روی مبل ایستاده بود و پنکه را روشن کرده بود!!!!!!!!!!!!!! انتظار این کار را هم نداشتم. چند روزه که از در و دیوار بالا می ره یا تلاش می کنه که بالا بره. دیشب هم از روی مبل افتاد و دماغش باد کرده و قرمز شده!!!

از حدوددو ماه پیش ۴سانت و نیم قد کشیدهو فقط ۳۰۰ گرم وزن اضافه کرده.من هم باید از صالح زندگی کردن را یاد بگیرم.

شنا مثل پروانه

دیروز مربی شنا به من گفت چت شده چرا تمرین نمی کنی؟

گفتم خسته شده ام و همه جام درد می کنه. شونه هامو گرفت تو دستاش و گفت: پروانه شدن سخته. درد و زحمت داره. برای اینکه از کرم به پروانه تبدیل بشی باید سخت تلاش کنی و پیله بتنی بعد اون رو پاره کنی و با بالهای زیبات پرواز یا شنا کنی.

از دیروز همش به حرفش فکر می کنم و تازه دارم شباهت شنای پروانه با پرواز پروانه رو می فهمم. نمیدونید چه سخته پروانه شدن!!!

شعر

می خواستم شعرهایم را برایت کنار بگذارم

 آفتاب تابید و رنگ حروفم پرید

               باد آمد و وزنش را به هم ریخت

از شعر من یک معنی لخت

               یک مضمون تلخ ماند.

                                              شعرها مرا نبخشیدند

                                                               تو ببخش.

غم

تا باغم عشق تو مرا کار افتاد

بیچاره دلم در غم بسیار افتاد

بسیار فتاده بود اندر غم عشق

اما نه چنین زار که این بار افتاد

 

عمه

امامزاده كمرد با درخت های چنار كهنسال و ساختمان ساده قديمی، انگار تكه ای از گذشته است بازمانده تا اكنون. هر چند دیوارها منظره تپه و دشت را محبوس کرده اند اما اینجا هنوز حال و هوای قدیمی ییلاقی را دارد که گاهی تابستان کودکیمان را در آن جا می گذراندم.

امامزاده قبرستان کوچکی است که فقط سیدها رادر آن دفن می کردند. بعدها دختر دایی پدرم از باغ خودش که مجاور امامزاده بود٬ قسمتی را به امامزاده داد که چند نفری از فامیل که سید نبودند درآن دفن شدند. از جمله عمه.

من یک عمه داشتم. روی سنگ مزارش نوشته "شریفه (فاطمه) آبشاری"

گاهی که فکر می کنم می فهمم خاطره چندانی از او ندارم. گویی چون نام واقعی اش که تا نمرد نمیدانستم٬ فلسفه زندگیش هم رازی بود که تا آن طور تصادفی نمرد نمی فهمیدم! از آن همه تلاش معاش به رغم اینکه یک زن سنتی بود. و تا بود همیشه هوای برادرهایش را و هوای بقیه فامیل را داشت. و همیشه نگران تک پسرش که درس نخواند و دل به کار نمی بست. و هیچ وقت نفهمیدم چرا سه تا دخترش را ۱۵ - ۱۶ ساله شوهر داد. چه عجله ای بود در همه کارهای زندگیش. در حوالی ۵۰ سالگی به قول قدیمی ها آردهایش را بیخته بود والکش را آویخته بود که شوهرش به خاطر قند بالا مریض شد و اول کلیه اش ازکار افتاد و دیالیز و پیوند و پس زدن پیوند و باز دیالیز و بعد چشمش نابینا شد و بعد پایش را قطع کردند و ... عمه شد پرستا. هی از این بیمارستان به آن بیمارستان و وقتی همه برای آخرین عیادتها به دیدن شوهر عمه می رفتند نمیدانستند اخرین بارهایی است که عمه را می بینند. یک روز در بیمارستانی که شوهرش دیالیز می شد سکته کرد و تمام!!!!!!!!!!!!

انگار در تمام عمرش می دانست که ناگهان چه زود دیر می شود.

یادش به خیر

روحش شاد

صالح

گاهی دلم برای صالح بد تنگ می شه! مثل الان که در اتاق بغلی خوابه و کسی نیست که حواسمو پرت کنه!

عکسهای قبل از کچلی و بعد از آن (درست در روز یک سالگیش توسط پدرش کچل شد )

 

 

مادر باز هم مادر

هميشه فكر مي كردم ميدانم چرا بهشت زير پاي مادران است. چون آن ها 9 ماه بچه را در شكمشان تحمل مي كنند بعد هم درد زايمان و مي شوند لايق بهشت.

بعدا باردار شدم. بارداري اولش يه حسه. حس اينكه ۴ تاسلولي كه تا يه دقيقه ديگه مي شه ۱۶ تا كيه چيه چطور بايد دوستش بداري و آيا اصلا هست يا نه! با بزرگ شدن توده سلولي بيشتر حس مي كني بچه را و البته مشكلات جسمي پيدا مي شن و راهي براي پشيماني نداري. هيچ راهي براي بازگشت نيست. در اتوباني٬ تنها راه اينه كه تو و بارت سالم برسيد. پس چي در حمل اين بار ناشناخته تو را لايق بهشت ميكند!

بعد نوبت زمين گذاشتن باره. كه دردش مشهوره! اما اون هم از يه درد كوچولو شروع مي شه و فكر كنم همه وسطاش پشيمون مي شن. بايد از ماماها پرسيد كه چند نفر التماس كرده اند كه اونها رو به اتاق عمل ببرند و سزارين كنند؟! اما ديگه دست تو نيست بايد درد رو پشت سر بذاري! وبچه اوَه اوَه كنان بهديا مي آد. تحمل دردي كه همه مادرا وسطش جا مي زنن هم كسي رو لايق بهشت نمي كنه!

شير دادن موجود كوچك ناتواني كه همه دردوست داشتني بودنش اتفاق نظر دارند هم به رقم همه مشكلاتش كاري شاق تر از زايمان نيست و هر چي بچه ها بزرگتر مي شن از آب و گل درمي آن به اصطلاح و كار مادر ساده تر ميشه... پس كجا بايد دنبال بهشت مادران گشت؟

بايد به سراغ قلب جوان مادران سالخورده اي رفت كه يك عمر در دوستاشتن فرزندشان ترديد نكردند. مادراني كه بچه هايشان را بي منت بزرگ كردند و هيچ وقت به خاطر سود و منفعت خودشان يا حتي بهشت موعود خدا دست نوازش بر سر فرزندانشان نكشيدند. آنهايي كه بچه هاي معلول وكند ذهن و عقب مانده داشتند و به همان بچه ها افتخار كردند و يك عمر براي سعادت آن ها كوشيدند.بايد به سراغ قلبهاي بزرگي رفت كه براي همه بچه هايشان يك اندازه بودند. قلبهاي مهرباني كه مادر بچه هاي بي سر پرست بودند.

بايد يك عمر مادري كرد، يك عمر عاشقي كرد. بايد يك عمر پير شد در مجنون بودن ليليهايي كه خودشان دنبال ليلي ديگري هستند.

ماااااااااااادر

گاهی به نظر ساده می آید داشتن بچه های تپل و زیبا. گاهی چون اغلب زن هایی که می شناسیم مادرند٬ فکر می کنیم مادر بودن مثل خاله یا عمو بودن ناخودآگاه اتفاق می افتد. گاهی سر مادرمان داد می کشیم که چرا مرا به این دنیا آوردی. یا به مدد مطالعات جدید روانشناسیمان اشکالات شخصیتیمان را ریشه یابی می کنیم و به مادرمان می رسیم. گاهی یادمان می رود به مادرمان سر بزنیم. گاهی فکرمی کنیم هنوز بچه ایم و او هنوز زن جوان ۳۰ سال پیش است. گاهی نمی فهمیم از کی توقعات بچه گانه را کنار بگذاریم و از کی مراقبت های سالمندی را شروع کنیم. گاهی ...

گاهی فقط روح بزرگ مادر بر روی این همه گاهی چشم می بندد و هنوز نوزاد کوچک و پاک و ناتوانش را عاشقانه می پذیرد!

بدون دلیل

امروز از خواب پاشدم آروم بودم و خوشبخت. همینطوری بدون دلیل!!! برعکس پریروز یه هو طرفای غروب  دلم گرفت٬ هی سعی کردم بهتر بشم هی بدتر شدم. حالم بد بد بود. همینطوری بدون دلیل!!!

بدون دلیل در زندگی من زیاده: چیزی بدون دلیل گم می شه٬ بدون دلیل با کسی دوست می شم٬ بدون دلیل یه شام مفصل می پزم٬ یا می رم حرم٬ بدون دلیل برای تعمیر یه چیز خراب این دست و اون دست می کنم و بدون دلیل...

اما بدون دلیل وقتی بهتر معنی پیدا می کنه که یه ورق کاغذ سفید سفید و یه مداد نرم سیاه دم دستم باشه یا یه تکه گِل رُس ورز داده شده. اون وقت سرگرم می شم و چیزهایی که از ذهنم بیرون می آن و شکل می گیرن همه بدون دلیل هستن. فقط به خاطر آفریدن می آفرینم. یک بار حس کردم می فهمم خدا چرا آدم را آفرید و ابرها را و گنجشک و فیل و پشه و علف هرز را و حتی چه بخواهیم یا نخواهیم شیطان را هم خدا آفرید!!! بدون دلیل؟! با دلیل؟! بگذار بگویم نمی دانم.

اما یک روز دلیل همه چیز آشکار خواهد شد٬ مثل وقتی بعد از جستجوی طولانی گم کرده ای را جایی پیدا می کنم که خودم آنجا پنهانش کرده بودم...