دختر بچه معصومی را می بینم که با پدرش زندگی می کند و مادرش را فقط ماهی یکبار می بیند. به مادرش حسودی می کنم. 

از کنار مرکز نگهداری کودکان معلول می گذرم به آن همه مادر که بچه های مریضشان هنوز هستند٬حسودی می کنم.

سر خیابان زن گدایی سر بچه لاغر ژنده اش را به دامن دارد٬ حسودی می کنم.

من گاهی به آن سنگ سرد سیاه که رویش نوشته "آموزگار کوچک درس های بزرگ" ... بد جوری بد جوری حسودی می کنم.