مرغ آمین
دم تخت پیرزنه بوی بدی می آد. زیر کیسه متصل به سندش یک لکه بزرگ ادرار زمین را خیس کرده. مرد نظافتچی در حالی که تی اش را پشت سرش می کشد بر می گردد پیش پرستارها و می گوید:" این خانم اکبری کجاس؟ کیسه ادرار این حیوونی پر شده."
-امروز شیفت خانم جمالیه. الان میاد بهش می گم عوضش کنه!
مرد نظافتچی با اکراه می گوید:" بیچاره! این چه زندگیه. "
رو به آسمون می کند و ادامه می دهد:" خدایا منو به این وضع ننداز که از دست و پا بیافتم و محتاج بقیه بشم!"
زیر چشمی به پرستارها نگاه می کنه. یکیشون شونه بالا می اندازه و اون یکی سر تکون می ده.
مرد نظافتچی ادامه می ده:"واالله!" و راهشو می کشه که بره سراغ کارش. بر می گرده. پاش می گیره به تی و سکندری می ره. اون پاش رو می ذاره جلو! پاش روی زمین خیس سر می خوره و از پشت ولو می شه روی زمین. پرستارها می دون که کمکش کنن...
***
هفته بعد که پیرزنه به هوش اومده و نشسته روی ویلچر که بره به بخش٬ هر دو پرستار شیفت هفته قبل مرخصی گرفته اند که بروند مجلس ترحیم مرد نظافتچی.