تو پیری

این را انگشتهای کشیده نحیفت با آن رگهای برآمده آبی می گویند.

این را موهای سفید حنا بسته ات می گویند.

این را قامت خمیده و گامهای کوتاه و ناتوانت می گویند.

اما تو برایم مقدسی

به پیشانیت نگاه می کنم و از آن می خوانم٬ تاریخ پرتلاطم حقیقت خواهان را.

تا عمق نگاه کم فروغت فرو می روم و دنبال مقدسات فراموش شده می گردم سراغ از ارزشهای به دار آویخته می گیرم.

به زمزمه آرام ذکرت گوش فرا می دهم و از یاد می برم هر چه جز او را.

نگاهت می کنم. آرام خفته ای. در پیری خود غوطه وری. مقدسی مثل پیامبری برای امتش. زیرا که نفس کشیده ای در هوای پلید خیانت و فریب و دل بر نداشته ای و گام پس نکشیده ای از حقیقت.

زیرا ایستاده ای همپای مردت که ایستاد و ایستاد و ایستاد...

و هر چند بقیه عمرت را در بستر پیری سر بر بالین تنهایی  خواهی گذراند برای من تو هنوز مظهر ایستادنی.