دلشوره
بیرون هوا گرم و آسمان گرفته و بیحال است
تابستان کویر...
سکوت خانه را می شکند زمزمه کولرهای خسته
و پرنده هایی که لب پنجره مارا بر می گزینند
برای نشستن
و آسمان پنجره ما را برای پر کشیدن
من غمزده و تنها در اندیشه توام
تو همیشه در اندیشه همیشه
من می نویسم خیال تو را
تو می آفرینی خیال مرا
بیرون هوا گرم و اسمان گرفته و بیحال است
تو منزهی
اینجا درون من کودکی گریه می کند
تو منزهی
دورها کودکان٬ بیمار و مردها٬ خسته و زن ها٬ بی یاور و زندگی٬ چرخی از حرکت باز ایستاده
تو منزهی
گاهی چنان منزه که نمی توانم مویه کنم تمام زشتی این جهانی خود را!
+ نوشته شده در دوشنبه سی و یکم تیر ۱۳۸۷ ساعت 9:47 توسط مرضیه الهی نیا
|