امروز از خواب پاشدم آروم بودم و خوشبخت. همینطوری بدون دلیل!!! برعکس پریروز یه هو طرفای غروب  دلم گرفت٬ هی سعی کردم بهتر بشم هی بدتر شدم. حالم بد بد بود. همینطوری بدون دلیل!!!

بدون دلیل در زندگی من زیاده: چیزی بدون دلیل گم می شه٬ بدون دلیل با کسی دوست می شم٬ بدون دلیل یه شام مفصل می پزم٬ یا می رم حرم٬ بدون دلیل برای تعمیر یه چیز خراب این دست و اون دست می کنم و بدون دلیل...

اما بدون دلیل وقتی بهتر معنی پیدا می کنه که یه ورق کاغذ سفید سفید و یه مداد نرم سیاه دم دستم باشه یا یه تکه گِل رُس ورز داده شده. اون وقت سرگرم می شم و چیزهایی که از ذهنم بیرون می آن و شکل می گیرن همه بدون دلیل هستن. فقط به خاطر آفریدن می آفرینم. یک بار حس کردم می فهمم خدا چرا آدم را آفرید و ابرها را و گنجشک و فیل و پشه و علف هرز را و حتی چه بخواهیم یا نخواهیم شیطان را هم خدا آفرید!!! بدون دلیل؟! با دلیل؟! بگذار بگویم نمی دانم.

اما یک روز دلیل همه چیز آشکار خواهد شد٬ مثل وقتی بعد از جستجوی طولانی گم کرده ای را جایی پیدا می کنم که خودم آنجا پنهانش کرده بودم...