چهارشنبه ها ظهر می ریم کلاس. ساعات متفاوتی در میان هفته های شبیه هم است. در حالت کوه می ایستیم. بعد می شویم درخت پا در زمین و دست ها رو به آسمان. بعد ادای پروانه ها را در می آوریم. در جلد مار کبری و ملخ و ابوالهول می رویم. گاهی هم سوسمار می شویم یا خرگوش حتی سگ و گربه و  لاک پشت... وقتی بر می گردم درست نمی دانم چی هستم دراز به دراز می افتم و از خودم می پرسم کوه و درخت و زمین چه برتری بر انسان دارند؟ سوسمار و ملخ و سگ و گربه و لاک پشت و پروانه چه فرقی دارند با ما. دلم می سوزد به حال خودم که اینقدر مغرورم به انسان بودنم. اصلا کدام انسانیت؟

هفته بعد باز ملخ و گربه و سگ و لاکپشت و خرگوش و مار و سوسمار و پروانه دست به دست هم خواهند داد. شاید کمی بر گردم به انسانی که بودم . انسانی که روزی خدا در میان زمین و درخت و دریا و جنگل آفریده بود. مثل بقیه حیوانات.