از شبی چنین
در اين سراي بي كسي كسي به در نمي زند
به دشت پر ملال ما پرنده پر نمي زند
يكي زشب گرفتگان چراغ بر نمي كند
كسي به كوچه سار شب در سحر نمي زند
نشسته ام در انتظار اين غبار بي سوار
دريغ كز شبي چنين سپيده سر نمي زند
دل خراب من دگر خراب تر نمي شود
كه خنجر غمت از اين خراب تر نمي زند
گذر گهي است پر ستم كه اندرو به غير غم
يكي صلاي آشنا به رهگذر نمي زند
چه چشم پاسخ است از اين دريچه هاي بسته ات
برو که هيچ کس ندا به گوش کر نمي زند
نه سايه دارم و نه بر بيفکنندم و سزاست
اگر نه بر درخت تر کسي تبر نمي زند
ه.الف.سایه
به دشت پر ملال ما پرنده پر نمي زند
يكي زشب گرفتگان چراغ بر نمي كند
كسي به كوچه سار شب در سحر نمي زند
نشسته ام در انتظار اين غبار بي سوار
دريغ كز شبي چنين سپيده سر نمي زند
دل خراب من دگر خراب تر نمي شود
كه خنجر غمت از اين خراب تر نمي زند
گذر گهي است پر ستم كه اندرو به غير غم
يكي صلاي آشنا به رهگذر نمي زند
چه چشم پاسخ است از اين دريچه هاي بسته ات
برو که هيچ کس ندا به گوش کر نمي زند
نه سايه دارم و نه بر بيفکنندم و سزاست
اگر نه بر درخت تر کسي تبر نمي زند
ه.الف.سایه
ن برایم از هجرت گفت. گفت برو پیامبران هم هجرت کرده اند. بهش خندیدم و فکر کردم می مانم و می سازم.
ف گفت بیا آنجا هر روز بدتر از روزه پیشه. فکر کردم بدتر که نه اما بهتر شدنش کنده.
م و ف و ه و ه گفتند بیا فکر کردم برای خودشان می گویند.
بابا می گه اینجا همه غمگینن و اونجا همه خوشحال نمی گه برو یا بمون.
امسال نه برف داریم نه باران و نه حتی سرما. مردم عین خیالشون نیست انگار حتما باید تابستون بشه تا به کم آبی فکر کنیم. طبیعت هم از این همه جنایت به نام دین بدش آمده و با ما لج کرده.
روی آخرین فریمهای کتاب کار می کنم و همه شان را با همه وجود حس می کنم و از درد آدمهایی که کشیده ام رنج می کشم.
دنبال راهی برای فرارم. کاش می شد با همه ایرانی ها هجرت کنیم مثل موسی.
+ نوشته شده در یکشنبه بیست و هفتم دی ۱۳۸۸ ساعت 16:12 توسط مرضیه الهی نیا
|