منطقه مرضی
فکر کنم دیگه همیشه در منطقه مرضی زندگی وبلاگیم رو ادامه بدهم.
:)
به من سربزنید.
فکر کنم دیگه همیشه در منطقه مرضی زندگی وبلاگیم رو ادامه بدهم.
:)
به من سربزنید.
یادمه یه بار در مدینه و دقیقا قبل از محرم شدن رفتم اتاق بابا و ازش پرسیدم:" می شه کسی رو نبخشید؟" می ترسیدم اگر نبخشم٬ بخشیده نشوم. اون روز بابا گفت:" اشکالی نداره!" (ولی البته این اخلاق بابا است٬ کمتر پیش می آید نسخه ای برای دیگران بپیچد که اجرا کردنش سخت باشد.) اون موقع مشکل بخشیدن یا نبخشیدن استادی بود که به من نمره نداده بود و من رو ۲ ترم بیشتر در دانشگاه نگه داشته بود. الان اصلا برام مهم نیست که اون موقع چقدر به من استرس وارد کرده بود و حتی ریزش موی استرسی گرفته بودم. اصلا همین الان بخشیدمش.
دلیل دیگر این که دیگه اصلا برام مهم نیست اینه که الان آدمهایی رو می شناسم که نه تنها سرنوشت من که سرنوشت جامعه رو در دست دارند و بی لیاقت هستند. مست قدرت هستند. خائن هستند. خودرای هستند. کلکسیون اخلاق های ... هستند.
و من گاهی عمیقا متنفرم.
اما شاید یه روز همه اینها کم اهمیت بشوند. بخشیده بشوند. من بمانم و یک نفرت جدید. نفرت از خودم از کارهایی که نباید می کردم و کرده ام. از کارهایی که باید می کردم و نکرده ام.
نه دیگه پا می شم اینبارخالی از هر شک و تردید
می رم اون بالا ها مغرور تا بشینم جای خورشید
...
بذار آدما بدونن میشه بیهوده نپوسید
.می شه خورشید شد و تابید میشه آسمونو بوسید"
درضمن کلاس زبان هم بالاخره شروع شده.
دو هفته رفتم کلاس ایروبیک. دیدم خیلی با حال و روزم جور نیست. به خصوص که نفس کشیدنش با تنفس یوگا خیلیییی برعکس هم هستن. در یوگا نفسها عمیق و با تمرکز هستن و ریتم حرکات دقیا با ریتم تنفس هر فرد تنظیمم می شه. اما در ایروبیک هدف تنظیم تنفس با حرکاته و ریتم حرکات هم از یه موسیقی دامبول دیمبول پیروی می کنه. آدمهای کلاس هم همه سن بالا و خانه دار بودن.
حالا یهویی رفتم کلاس تکواندو. حامد می گه می تونی با ورزشهایی که تا حالا رفته ای یه المپیک راه بندازی.
بچه های کلاس تکواندو همه فیسقیلی هستن. مثلا کسی که من باهاش تمرین می کنم کلاس دوم ابتداییه.
ارشدمون هم دبیرستانیه.
یه نخودی هم تو کلاسمون داریم قدش یه متره. ولی کمربندش آبیه و کلی به همه انرژی می ده با شیطونی ها و جیغهاش.
***
همه اینها در حالیه که وقتی در خیابانهای قم تردد می کنم همش دارم تعداد بنرها رو می شمارم و قیمتشون را تخمین می زنم و حرص می خورم. مثلا این بانکها که برای ۲ میلیون وام دادن جون آدم رو ودیعه می گیرن٬ در هر شعبه شون و سر هر میدون و خیابونی یکی دو تا بنر زده اند. حالا بانکها که خصوصین. ولی مدرسه ها (که اصولا همیشه دست گداییشون جلوی دانش آموزها درازه) و نیروی انتظامی و سازمان های دیگه هم از پول من و شما همین کار رو کرده اند.
اصلا فایده بنرها چیه. اون که راه نمیافته یادداشت کنه که کی بیشتر براش خرج کرده!!! مردم هم که انتخابی ندارن. چشمشون کور دندشون نرم سرشون تا کمر خمه.
واقعا عقل که نباشه...![]()
![]()
![]()
***
همین دیگه: ملالی نیست به جز دوری شما
گاهی می نشینم یک خط خطی هایی می کنم. همشون خیلی غم بار و بی روح از آب درمیاد. از قدیم گفته اند از کوزه همان برون تراود که دراوست.
البته همه چی مرتبه نگران نشید. ولی چند وقتی است بهم وحی نمی شه
البته مشغول استفاده همه جانبه از وحیی که به سایر شعرا و هنرمندان شده هستم
شعر می خونم. خاطرات می خونم نقاشی تماشا می کنم.
" چون کشتی بی لنگر کج می شد و مج می شد" شرح احوال خودم منه!!!
|
ای طایران قدس را عشقت فزوده بالها |
در حلقه سودای تو روحانیان را حالها |
مولانا
بیایید بیایید به گلزار بگردیم - بر آن نقطه اقبال چو پرگار بگردیم
بیایید که امروز به اقبال و به پیروز - چو عشاق نوآموز بر آن یار بگردیم
...
مولانا
استاد منوچهر احترامي داستان نويس كودكان و نوجوانان بود كه در اسفند 87 ديده از جهان فروبست . متن زير داستان كوتاهي از اوست:
"مارها قورباغه ها را مي خوردند و قورباغه ها غمگين بودند.
قورباغه ها به لك لك ها شكايت كردند.
لك لك ها مارها را خوردند و قورباغه ها شادمان شدند.
لك لك ها گرسنه ماندند و شروع كردند به خوردن قورباغه ها.
قورباغه ها دچار اختلاف ديدگاه شدند.
عده اي از آنها با لك لك ها كنار آمدند و عده اي ديگر خواهان باز گشت مارها شدند.
مارها باز گشتند و همپاي لك لك ها شروع به خوردن قورباغه ها كردند.
حالا ديگر قورباغه ها متقاعد شده اند كه براي خورده شدن به دنيا مي آيند.
تنها يك مشكل براي آنها حل نشده باقي مانده است
اينكه نمي دانند توسط دوستانشان خورده مي شوند يا دشمنانشان!"
گر چه وصالش نه به کوشش دهند هر قدر ای دل که توانی بکوش
مولانا